نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار، گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه رازی، کرمانشاه، ایران

چکیده

زبان، دین، هنر، محیط، سیاست، فرهنگ و آداب یک جامعه و افرادش، آنرا از دیگر جوامع جدا می­کند. با این دیدگاه، اثری ارزشمند خواهد بود که چون تاریخ بیهقی و شاهنامه، بتواند جنبه­های فردی، جمعی و ملی مردم را نشان دهد و آنان و دیگران را به بد و خوب وجودشان آگاه گرداند. در اواخر قرن چهارم و نیمۀ اول قرن پنجم (سدة اغتشاشات)، سنگ بنای نیاز به بازجست خرد و سنجیدگی ایرانشهری پایمال شده در پی اندیشه­های شعوبی و با شاهنامه استوار ­شد، اما ابوالفضل بیهقی با وجود هم­فکریش با فردوسی در تقویت کارکردهای ایرانی در روایت­ها و در ساخت ظاهری کلامش، از فردوسی سخنی نگفت­ و توجهی به اثرش نشان نداد. این جستار توصیفی– تحلیلی، ویژگی­های تاریخ­نگاری بیهقی را جست‌وجو کرده است. یافته­ها نشان می­دهد که اثر بیهقی سفارشی نیست و هنر او در خدمت بیان علّی و معلولی شکست­های مسعود غزنوی و ناتوانی او بوده ­است؛ هرچند که به ظاهر او را شهید می­نامد و ناچار می­شود که به حکومت استیلا بیش از حاکمیت خردسالار افلاطونی توجه نشان ­دهد. بیهقی، ویژگی­های اسلامی- ایرانی را در فحوای زبان و هنرِ حقیقت نگارش قرار داده و آن را در قالب شخصیت وزیر و دبیری ترسیم کرده است که بر مدار جزا، مشیت و ارادۀ الهی، با خردورزی، سنجیدگی، آینده­نگری، دلیری، نرم­خویی، مدارا و با اصلاح تباهی­ها، سیمای کاردانی ایرانی را می­نمایاند و مردم را به ویژگی­های رهاننده­شان در برابر نابخردی غزنویان آگاه می­کند. فردوسی و بیهقی در تبیین تاریخ و آگاه کردن مردم به میراث خردورزی، عملکردی همسان دارند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات

عنوان مقاله [English]

Characteristics of Historiography in the History of Bayhaqi (Belief in Punishment and Protection of Reason, Prudence, and Tolerance in Iranshahr)

نویسنده [English]

  • Vahid Mobarak

Assistant Professor, Department of Persian Language and Literature, Razi University, Kermanshah, Iran

چکیده [English]

The language, religion, art, tradition, politics, and customs of a society and its individuals separate it from other societies and give them an independent identity. With this view, it will be a valuable work that can show the individual, collective and national aspects of people's identity and make them and others aware of the good and bad of their existence. With this view, it will be a valuable work that can show the individual, collective and national aspects of people's identity and make them and others aware of the good and bad of their existence. In the fifth century, the cornerstone of the need of Iranian people interrogate the identity of the township trampled by the Aniranians, but Beyhaghi, despite his sympathy with Ferdowsi in identifying identity, and in the face of his contemporary history's efforts, he represents the identity of Islamic-Iranian. This research, with a library study and a descriptive, analytical method has searched for identity in Beyhaghi history. Findings show that Bayhaqi loves his land and his art served as a causal expression of the weaknesses and failures of Masood Ghaznavi, although he apparently calls him a martyr and is forced to pay more attention to the rule of Styla than the rule of the Platonist sovereignty. Beyhaqi has placed Islamic-Iranian characteristics in the context of the language and art of truth writing and has drawn it in the form of a minister and a secretary, who is based on punishment, providence and divine will, with wisdom, seriousness, foresight, courage, softness, tolerance and by correcting the corruptions, shows the image of Iranian cooperation and informs the people about their liberating qualities against the foolishness of Ghaznavids. 

کلیدواژه‌ها [English]

  • History of Beyhaqi
  • History Features
  • Paratext
  • Belief in resurrection
  • wisdom
  • Awakening the People

اواخر قرن چهارم به دلیل شکست سامانیان و روی کار آمدن غزنویان، روزگار و سدة پایمال شدن استقلال فردی و ضعف همبستگی ملی و شکست اقوام ایرانی بود. شرق ایران به دلیل دوری از مرکز خلافت و وجود گرایش­های دهقانی و ایرانی، زمینة فراهم­تری برای طرح ویژگی­های ایرانی و بازگشت به آن را داشت. فردوسی از جملة آن دهقانان و شاهنامه از جملة آن آثار فرهنگی­ است که برای بازآگاهی و تجدید حیات روحی ایرانیان سروده شده است. گفتمان ایرانشهری و روح ایرانی در شاهنامه با گرامی­داشت شاه خردمند و فرهمند و دادورز و در درازنای اسطوره و حماسه، شناسانده می­شود و فردوسی با وظیفه‌شناسی و هشیاری تمام و درک حساسیت موضوع و زمان در اثرش تورانیان و به تبع آن ترکان را که شامل غزنویان نیز می­شد محکوم کرده و در اردوگاه بدی قرارشان داده است و این دل و جرأت و آگاهی را به مردم بخشیده که روح ایرانی در زمان شکست هم باید زنده و پوینده باشد و مردم را پویا نگه­ دارد. پس از مرگ فردوسی، فضای کلی حاکم بر نواحی مختلف خراسان بزرگ، همچنان پویا می­ماند و میراث حفظ خردورزی از فردوسی به بیهقی می­رسد. بیهقی در زمانی نزدیک به او (40 سال پس از مرگ فردوسی)، کتابش را نگاشته است.

وجود کتاب­های تاریخی فارسی در عصر غلبة ترکان، نشان می‌دهد که آنان دوست داشتند که کارهایشان ثبت شود و یادی از ایشان در آثار قلمی، باقی بماند و نویسندگان این آثار چون ایرانی و دوستدار ایران بوده­اند مسئولانه، خردورزی و برتری روح ایرانی و ضعف­های نابخردانة قوم غالب را در کلیت اثرشان گنجانده­اند تا مردم را به سستی قوم استیلا یافته و توانمندی روحی و فکری خودشان آگاه سازند. مولفان این آثار (تاریخ جهانگشای جوینی و تاریخ بیهقی) که به خزانة حجت و مرکز اسناد اداری دسترسی داشته­اند با حفظ ظاهر تاریخ­نگاری استیلایافتگان، با وظیفه­شناسی و پذیرش و ایفای رسالت دبیری، ضمن حفظ زبان فارسی و هنر نویسندگی و باورهای دینی، بسیاری از سنت­ها و عرف­های معمول جامعه، سیاست حاکم و آداب و رسوم، جشن­ها و سوگواری­ها را در اثرشان گنجانیده­اند تا بدین وسیله دِین خود و چهارچوب فکری ایرانشهری مسلط بر روحشان را به نمایش بگذارند و از این راه، زمینة بیداری و قوت یافتن مردم شکست­ خورده را فراهم آورند. هر چند که مسعود غزنوی، محور گفتار و توصیف بیهقی است، اما به گمان نگارنده، علاوه بر نکات جزئی، اموری کلی و فراگیر را می­توان از داستان­های تکه­تکه شدة بیهقی به دست آورد. وی سیمای وزیران و دبیران مورد تأییدش (بونصر مشکان، احمد بن حسن میمندی) را آینة پاسداشت و زنده­نگهداشتن روح ملی و شخصیت خردمندانه و دلیر، اما پایمال شده ایرانیان قرار داده است. این نکته را باید از کلیت تاریخ بیهقی دریافت کرد، چراکه بیهقی در ظاهر تاریخ مسعودی، اغلب خیانت­ها و آزمندی­ها و را به درباریان نسبت می­دهد و مسعود را امیری دهن­بین شده و تابع اطرافیان می­نمایاند تا او را در ظاهر امر، تبرئه کند چیزی که وظیفه درباری اوست، اما او پیروزی خردورزی، راستی و آینده­نگریِ دبیران و وزیران ایرانی را راهکار غلبه و پیروزی بر حاکمیت استیلا معرفی می­کند.

آگاهی از این توانمندی در ناخودآگاه ملت آنان را به هم می­پیوندد و آن‌ها را بسان شخصیتی واحد در می­آورد و اندکی از زخم­های شکست­های آنان را التیام می­دهد و بدیشان قوت و حرکت می­بخشد. البته بی­گمان، خود بیهقی، حسنک وزیر، بونصرمشکان و احمد حسن میمندی که آن‌ها را الگوهای ایرانی تاریخ بیهقی می­نامیم از تمامی افراد و شخصیت­های تاریخ بیهقی متفاوت هستند و نگرش، اندیشه، خردورزی، رفتارها و باورهایشان، آن‌ها را از دایرة قدرت سلطان مسعود و اطرافیانش که بر کشتن و نابود کردن و مصادره و غارت دارایی­های فروگرفتگان و... بنیاد نهاده شده است، جدا می­سازد. خوشه مردان ایرانی تاریخ بیهقی، این امکان و فضا را برای بیهقی فراهم می­کنند که وی در سایة وجودی آنان، مسئولیت و وظیفة دبیری خود را در دو لایة جلب رضایت دربار و آگاهی بخشیدن به مردم به انجام برساند. از این رو است که تاریخ بیهقی را چون شاهنامه می­توان از پایه­ریزان و تقویت­کنندگان روح ایرانی به شمار آورد، چراکه نزدیک بودن زندگی، زمان و کوشش فردوسی و بیهقی برای بازتاب اوضاع نابسامان سیاسی و فرهنگی دربار و حاکمیت، آنان را به یکدیگر شبیه ساخته و احتمال عنایت بیهقی به فردوسی و هم­فکری و همراهی او با وی را با وجود اینکه نامی از اثر و خود او نبرده است، تقویت می­کند. نویسندگان و شاعران، در دوره­هایی که تشکیل حکومت ملی در بُعد سیاسی دشوار یا غیرممکن بوده است، کوشش کرده­اند که روح ملی را با گرایش به روح جمعی (شعوبی‌گری) و روایت­های ملهم از عامه و اهمیت دادن به ایران در برابر انیران و توجه به اندیشه­های ایرانی- اسلامی در آثار خود حفظ کنند، اما  گفتمان بیهقی به دلیل پیوستگی به دربار و حمایت­های صوری و گاه آشکار وی از مسعود غزنوی که انیرانی، بیدادگر و زورمدار است، نمی­توانسته­ به وضوح تمام و یا ایرانشهریِ خالص باشد، پس وی به ناچار گفتمان اسلامی– ایرانی را با نظر به حکومت استیلای غزنوی برگزیده است و این همان نکته­ای است که بیهقی را از سلف مبارزش جدا می­کند و همین امر، سبب می­شود که نامی از فردوسی و حماسه­ها و اسطوره­های ایرانی که در ظاهر مبارزه با تورانیان و انیرانیان و در باطن مخالفت با محمود و مسعود است به میان نیاورد. البته، فردوسی دهقانی اسطوره­سرا است و بیهقی تاریخ­نویسی درباری که مجال اندک­تری نسبت به دهقان پهلوانی­سرا دارد و از تکرار گفتارهای تاریخی پیشینیان نیز خودداری می­کند، رشته­های آشکار و پنهانی از عشق به ایران و ایرانی، این تاریخ و آن اسطوره را بهم می­پیوندند همانطوری که روح ایرانی، فردوسی و بیهقی و مردم ایران را به هم می­پیوندد.

بیهقی در هم‌تنیدگی عنصر اسلامی- ایرانی را در تاریخش به نمایش ­می­گذارد. انعکاس تصویر واقعی حکومت ستمگرانه پادشاه غزنوی یا بیان داستان­های شاهان و فرمانروایان دادگر و ستمگری که پاداش کارهایشان را با نیک­نامی و بدنامی دریافت کرده­اند، ضمن کوشش برای ارائه نمونه­های خوب و بد پادشاهی برای مردم، بازنمایی تصویری آرمانی از قدرت و مردم که بازتابی از ناخودآگاه جمعی مردم است در قالب وزرا و دبیران ایرانی، شکل می­یابد تا از این راه، علایق و خلق و خوی خود و روح ملی و سیمای مردم ایران را بنمایاند. خواننده با مطالعة استقرایی در تاریخ بیهقی و با تایید و شناخت ویژگی­های فردی وزیر و دبیر به شناخت جمعی از ایرانیان می­رسد و با شناخت این گروه در میان گروه­های مختلف و متمایز از هم در تاریخ بیهقی به بازشناسی روح ملی و ویژگی­های ایرانی از آن می­تواند برسد. همانطوری که با شناخت مسعود غزنوی، تمثال و مجسمة امیر ناتوان و ضعیف و زورمدار را در نمایشی توصیفی می­بیند که بر سرزمینی والا استیلا و چیرگی یافته است.

نکته در اینجاست که روش بیهقی در بازنمایی روح ملی و ایرانی با دخیل و موثر دانستن دگرگونی­های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در اعمال همة کارگزاران دربار، همراه شده است؛ یعنی ضمن اینکه از پذیرفتن نژادگی و ایرانی و اصیل­بودن غزنویان و اعوان و انصارشان، سر باز می­زند؛ بردگی سبکتکین را با وضوح کامل بیان می­کند که با اندیشۀ ایرانشهری در بارۀ نژادگی پادشاهِ دادگر و فرهمندی و داشتن گوهر و اصل و نسب شاهانه، مخالف است، سپس با نشان دادن نظر عاطفی خود در بیان میراثِ اسلامیِ جانشینیِ پیامبر برای شاهان و گمان ظلّ­اللهی آنان و روایت حماسی جنگ­های امیر غزنوی و پادشاه آرمانی نشان دادن مسعود در قبال امیر محمد و کنار آمدن اندیشمندان و نخبگان با شیوۀ حکومت غلبه و استیلای وی، نگرش اسلامی– ایرانی خود را در تاریخ­نگاریش می­نمایاند.

چهارچوب نظری این جستار، بازنمایی گرایش پیدا و پنهان تاریخ­نگاری بیهقی به اندیشه‌های ایرانشهری و اسلامی- ایرانی است که آن را نشانه­ای از همسویی بیهقی با فردوسی هم می­توان دانست.

  1. پیشینۀ پژوهش

علاوه بر آنچه در تاریخ ادبیات­ها در مورد زندگی، احوال و آثار بیهقی آمده (صفا، 1377، ج 1 و 2: 377 و والدمن، 1375: 56-53) کتاب­های سبک­شناسی نیز بر زبان و بیان خاص وی و بر نمونگی تاریخ بیهقی در نثر مرسل تأکید کرده­اند (خطیبی،1386: 135-124 و بهار، 1370، ج 2: 95-91) و آثاری چون بیهقی پژوهی در ایران (رضی، 1387) که تحلیل و توصیفی درست از مطالعات تاریخ بیهقی را ارئه داده است و نیز کتابشناسی­های تاریخ بیهقی (رادفر، 1394؛ نیک­منش، 1387 و میرزادی، 1387) و چاپ­های مختلف تاریخ بیهقی (دانش­پژوه، 1380؛ یاحقی، 1375؛ نفیسی، 1319؛ ادیب پیشاوری، 1307؛ فیاض، 1371 و خطیب رهبر، 1369) ویای مختلفی از زندگی و اندیشه و اثر بیهقی را نشان داده­اند. نگارنده به معرفی چند منبع بسنده می­کند.

اسلامی ندوشن (1352: 289) اندیشه­های بیهقی را مشابه با فردوسی دانسته و به این نتیجه رسیده است که محیط درباری فعالیت­های بیهقی و نگرش دینی او (حنفی– ماتریدی) به علاوۀ باورهای اسلامی- ایرانی بیهقی در نظام­بخشیدن به چهارچوب فکری و جهان بینی او و اثرش، اصلی­ترین عوامل بوده­اند.

زریاب خویی (1368) از محرکات باطنی حوادث و وجود اراده، عاطفه و احساس نهان در پشت هر حادثه تاریخی سخن گفته است.

امیری (1383: 14-18) شرح و توضیح مستقیم، تعبیر و تفسیر اعمال شخصیت­ها و ارائه درون شخصیت­ها را سه روش به کاربرده شده بیهقی در تاریخش دانسته است.

رضی (1385) تأثیرگذاری داستانوار تاریخ بیهقی بر خواننده را مهم­ترین عامل جذابیت آن دانسته است. وی (1386) همچنین اغلب مطالعات بیهقی پژوهی را توضیحی دانسته و ایجاد رابطة دوستانه با متن و نویسنده را در رسیدن به فهم عمیق از آن اثر لازم دانسته است.

راز (1387) «بیهقی پژوهی در ایران» را تحقیقی تحلیلی و بسیار خوب دانسته است.

دل‌ریش(1388: 41) معتقد است که نیست همتایی پادشاه بر مبنای نگرش دینی، اندیشه­ای است که در تاریخ بیهقی برای تلقین آن کوشش فراوان می­شود (1389: 137).

غلامحسین‌زاده و قاسم‌زاده (1389: 157-182) به رفتار­شناسی مکر و نیرنگ در جامعه استبدادی پرداخته­اند.

رضی و افراخته (1389) استفاده بیهقی از عوامل برون­زبانی را برای عینیت بخشیدن و مجسم­سازی گوشزد کرده­اند.

یعقوبی خانقاهی (1389) تاریخ را نشانگر سیراندیشه دانسته است.

صحرایی و میرزایی‌مقدم (1390: 113-129) بنیاد سلطنت مسعود را بر بی­ثباتی، نااستواری و بی­اعتمادی متقابل دانسته­اند.

اردشیریان (1394: 3-28) با تکیه بر جایگاه دیوان رسالت، اثر بیهقی را دارای نشانه­های تاریخ نگاری مدرن دانسته است.

تاکنون پژوهش مستقلی در ویژگی­های تاریخ­نگاری بیهقی دیده نشده است. تفاوت جستار حاضر با پژوهش­های انجام شده در آن است که نشان می­دهد بیهقی در راستای نگرش دهقانی با فردوسی و تفکر ایرانشهری وی، همسو بوده و بی­آنکه بینامتنیت صوری اثرش با شاهنامه را نشان دهد، هم­فکری و هم­راهی خود را با فردوسی و اندیشه ایرانشهری نمایانیده است.

  1. بحث

اگر از ویژگی­های تاریخ بیهقی، محوریت اندیشه­های اسلامی- ایرانی را بپذیریم، نظریة حکومتی و سیاست جانشینی خلیفه، پدرسالاری و نابودکردن دشمنان، برده­داری و پیروی از خلیفه­، نوآوری منفی، دوگانگی، نشانه­های ایرانشهری، خداباوری توحیدی، نبوت و پیامبر اکرم (ص)، معاداندیشی، تقدیرباوری و مرگ و ناپایداری دنیا، چند صدایی متن، تقابل­های دوگانه، زبان و بیان ادبی، نگاه ابزاری به زن، مؤلفه­های مربوط به­ سیاست، سنت، زبان و آداب هستند که محتوا و ویژگی­های تاریخ­نگاری بیهقی را تشکیل می­دهند.

2-1. نظریة حکومت

تاریخ­نگاری واقع­گرای بیهقی با در نظر داشتن وجه تمثیلی و گاه اسطوره­ای روایت، دربرگیرندۀ تأملی ژرف در نظام حکومت، شخص پادشاه و دیگر شخصیت­های دربار است و سویه­های مختلف حیات فردی و اجتماعی آنان را باز­می­نماید. تبیین نظریۀ حکومتی، بخشی از روح ایرانی نهفته در تاریخ بیهقی را مشخص می­کند. وی نظریۀ حکومتی خود را که بنیاد دینی- سیاسی دارد و مبتنی بر حاکمیت الهی پادشاه و ظلّ الله فی‌الارضی اوست، اینچنین ارائه می­کند: «و چون در ازل رفته بود که [امیر محمد] مدتی بر سر ملک غزنین و خراسان و هندوستان نشیند...، ناچار بباید نشست و آن تخت بیاراست» و «خدای، عزّ و جلّ، شاخ بزرگ [مسعود] را از اصل ملک که ولیعهد بحقیقت بود و خلیفت بود خلیفت مصطفی را» (بیهقی، 1319: 3) و «تقدیر چنان کرده است که مُلک را انتقال می­افتاده است از این گروه بدان گروه و از این امت بدان امت، و بزرگ­تر گواهی بر این چه می­گویم کلام آفریدگار است: قل اللهم مالک الملک، توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء، تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء، بیدک الخیر انّک علی کل شیء قدیر» (بیهقی، 1386: 151).

در این دیدگاه، تقدیر و اراده و مشیّت الهی، غالب بر همه چیز است و کارهای سلطان در جهت همسویی با تقدیر و کارگزاری ارادۀ الهی روی ­می­دهد و سلطان به نمایندگی از خلفا که جانشینان پیامبر روی زمین هستند، فرمان­های الهی را ساری و جاری می­کند: «برادر راه رشد خود ندید و پنداشت مگر تدبیر بندگان با تقدیر ایزد آفریدگار برابر نبود»؛ (تُعِزُّ مَنْ تَشاء و تُذِلُّ مَنْ تَشاء...) (بیهقی، 1319: 8).

بیهقی در دو بخش، نظریۀ حکومتی­اش را بیان کرده است؛ نخست هنگام بر تخت نشستن امیر محمد، اما، آشفته و مختصر و دیگر هنگام برت خت نشستن مسعود که به تمثیل و تفصیل از آن سخن گفته است. وی با گرایشی افلاطونی و با دید «هماهنگی نظام جامعه با نظام کائنات و از جمله انسان» (دیلم صالحی، 1385: 24-3) جامعه را همچون تنی پابرجا به سه بخش تقسیم کرده و شاه را معادل «سر» دانسته که قوای خرد را داراست و بر تمام تن، حاکمیت دارد: «در این تن سه قوه است: یکی خرد و سخن، و جایش سر [نفس گوینده]؛ دیگر خشم، جایگاهش دل [نفس خشم گیرنده]؛ سه دیگر آرزو و جایگاهش جگر [نفس آرزو]. پس بباید دانست نیکوتر که نفس گوینده پادشاه است مستولیِ قاهرِ غالب... و پس خشم، لشکرِ این پادشاه است که بدان خلل­ها را دریابد و دشمنان را برماند و... رعیت را نگهدارد...و نفس آرزو، رعیت این پادشاه است باید که...طاعت آرند» (بیهقی، 1386: 155). این سخن پر شباهت به نظریۀ حاکمیت خردمندان در جمهوریت افلاطون است که ­گفته ­است چون، حکما از نظر خرد، برترین مردمان هستند، شایستگی حکومت بر مردم را دارند. گویی سلطان نیز بخاطر چیره­ شدن و استیلای به ظاهر خردورزانه­اش باید مسند­نشین حاکمیت گردد و زمام امور جامعه را در دست گیرد (ر. ک: زریاب‌خویی، 1350: 34). البته بیهقی، انتقال حکومت­ها از گروهی به گروه دیگر را در دست اراده و مشیت الهی می­داند و بدین وسیله، شکلی دینی از نظریۀ فلسفی حکومت افلاطون را ارائه می­کند. ضمن اینکه در این نگاه، مشیّت الهی، برتر و بالاتر از همۀ اسباب قرار می­گیرد و خلیفه به جانشینی از پیامبر حکم می­راند و مابقی در سایۀ آن‌ها به خویشکاری و انجام وظیفۀ خود می­پردازند.

در نظام فکری بیهقی، دومین بخش از تنۀ برساخته حکومت و مردم را دست و پا تشکیل می­دهد که باید در اختیارِ کامل سر و مغز باشند تا حرکت و کوشش به ثمر بنشیند و کارهایی چون خشم، غضب، شفقت و سیر و سفر  انجام گیرد. سپاهیان و قوای نظامی، در این دیدگاه، همچون دست و پا هستند و از خود اراده­ای ندارند و به تمامی در اختیار پادشاه (سر و مغز وجود) هستند تا خواسته­هایش را تحقق بخشند. بی­گمان، دسته­ها و گروه­های مختلف سپاهیانی که از غلامان و بردگان و... تشکیل می­شدند و برای رسیدن از وشاقی به حاجبی و سپهسالاری، ضمن اطاعت محض، از جان گذشتگی­های متعدد را باید به ظهور می­رسانیدند تا مقبول طبع زودرنج و بدگمان امیر غزنوی شوند، نمودار درستی از این تشبیه و تقسیم­بندی هوشمندانۀ بیهقی هستند.

بخش سوم نظام اجتماعی و حاکمیتی بیهقی را رعیت یا عموم مردم تشکیل می­دهند. بیهقی بدون درنگ، صاحبان مشاغل و کشاورزان و محترفه را همچون نظام درونیِ تنِ تمثیلیِ خود از حکومت قرار می­دهد که باید وظایف خدمتگزاری و پروراندن و زنده نگهداشتن تن را عهده­دار باشند و در این کار، بی­چشم­داشت و بدون­­ بهره­ای شایسته باید خدمت صادقانه کنند. کوشش آنان نه برای خودشان، بلکه برای قوی نگه داشتن تن و برای خدمت به سری است که مصلحت و منفعت آنان را فروگذار نمی­کند و بدون او زندگی امکان نمی­یابد و اگر نابخرد باشد همگی در بیغوله­ایی از ابهام و بی­معنایی در می­غلطند. بی­گمان، بیهقی، مسعودِ مستبد را فاقد ویژگی­های سر در تن تمثیلی حکومت می­دانسته است، اما چاره­ای جز تسلیم در برابر چیرگی و استیلای آنان نداشته؛ همانطوری­ که دیگر ایرانیان و حتا خلیفه، نیز در برابر آنان، سر تسلیم در پیش انداخته بودند، اما در پسِ تسلیمِ بیهقی، افشاگری ناتوانی و شکست­های 10 سالة مسعود و کارهای نادرست او قرار دارد و خواننده را به سوی این نکته­ها راهنمایی می­کند که اثرش سفارشی نیست و پذیرفته­ترین کسان دربار، پیش همگان و بخه صوص نزد خود مسعود، کسانی چون احمدِحسن و بونصر مشکان هستند که ضمن کاربست سیاست و قدرت، اندیشه و آینده­نگری، مصلحت مردم را فراموش نمی­کنند و خُلق و خوی بسیار ملایم­تری نسبت به دیگران از آن‌ها مشاهده می‌شود. البته وزرا السوء که بوسهل زوزنی هم از ایشان است به دلایل نتایج بد کارهایشان از این گروه مجزا می­شوند.

ماوردی که از نظریه‌پردازان اندیشۀ سیاسی است، معتقد است که هرگاه حاکمی برون از امرِ الهیِ جانشینیِ خلیفه و با قدرت و زور، حاکمیت را به دست آوَرد، اگر شروطی همچون حفظ جایگاه خلیفه، تدبیر امور امت، حفظ ظاهر فرمانبری دینی، عدم مخالفت با خلیفه، دریافت وجوهات شرعی مطابق با شرع، استیفای حدود مطابق حق، و حفظ دین را از آنچه حرام خداست، رعایت کند نباید تردیدی در گماردن او داشت، اما اگر آن شرایط را نداشت لازم است برای اجرای احکام اسلام که انجام آن به دلیل ستمگری از عهدۀ آن حاکم غالب خارج است، نائب خلیفه و وزیری عادل، خردمند و فقیه مانند بر او گماشته شود تا حدود اسلامی را عمل کند و شرع را برپا دارد؛ تنها در این­صورت است که حاکمیت زورمدار آن غالبِ چیره شده بر امور مسلمین، مشروعیت دینی می­یابد و او، جانشین وکارگزار خلیفه در آن سرزمین به حساب می­آید. این اندیشه ماوردی، مربوط به دوران ضعف خلفا است تا از این راه، حداقل ارتباط و اثرگذاری بر حکومت­های حاشیۀ خلافت را داشته باشند و از آسیب و حملۀ آنان در امان بمانند (ر. ک: ماوردی، 1383: 75 و رضاییان، 1391: 71-61). حکومت مسعود و غزنویان نمونه­ای از حکومت استیلا است.

باید گفت که خرد و سرِ حکومت در اندیشۀ بیهقی، مسعود نیست، بلکه وی نمادی از قدرت چیره شدۀ ستم­پیشه است که با زور همه چیز را تنها برای خود می­خواهد و اگر گاهی به مشورت­های وزیر و دبیر گوش می­دهد و عمل می­کند برای آن است که بدون این اندک­مایه، چرخ حکومت نمی­چرخد. در واقع، مغز و سر اصلی حکومت در نظام اسلامی- ایرانی بیهقی، بی­آنکه گماردۀ خلیفه باشند به نمایندگی ایرانیان، احمد حسن و بونصر مشکان و یاران دیوان رسالت و وزارت هستنند که اغلب خردورز و آینده نگرند و کوچک­ترین اشتباه پادشاه را عامل تباهی­های بزرگ برای مردم می­دانند و غیر از شکار و بزم در تمام کارهای بزرگ سیاسی و رزمی و اجتماعی، طرف مشورت امیر و سپهسالاران هستند و گردشِ کار اجرایی حکومت و حتا جنگ­ها و صلح­ها نیز با ایشان است. اما مشکل اینجاست که با وجود چنین شکلِ پسندیده­ای از حکمرانی استیلایی، مسعود به راهنمایی آنان توجه ندارد و با استبداد رای و دهن بینی، در اشتباه­ می­افتد و بزرگان را نابود و کارها را تباه می­کند (ر. ک: اردشیریان، 1394: 28-3).

2-2. سیاست جانشینی خلیفه

 غزنویان با خلفا، داد وستد دو سویه دارند؛ خلیفه با پیمان و منشوری از تعدی آنان در امان می­ماند و آنان با منشور خلیفه به مشروعیتی که نداشته­اند، دست می­یابند تا عدم مقبولیت مردمی و بی­اصل و نسب بودن خانوادۀ سلطنتی خودشان را جبران کنند؛ چنانکه پس از شروع حکومت و قدرت مسعود، منشور و لوای اول و دوّمِ دو خلیفه بدو، می­رسد و مسعود با نمایش ویژه­ای، جانشینی خلیفه را برای خود در ایران جشن می­گیرد؛ ایرانی که در بخش شرقی آن دیالمه (آل بویه) حکمرانی می­کردند و گه‌گاه بر بغداد نیز تسلط یافته و بر خلفا هم سخت­گیری می­کرده­اند (ر. ک: صفا، 1377، ج 1: 64 و رضاییان، 1391: 71-61 )

2-3. پدرسالاری حاکمیتی و مسأله تحول

حاکمیت مسعود غزنوی، می­تواند شبیه اندیشۀ پدر­سالاری ­باشد که سلطۀ حاکم- پدر در آن کلی و فراگیر است. سلطان سالاری مسعود همچون مردسالاری برتمام زوایای جامعه و دربار سایه افکنده است. برونداد قانون استیلا و زور و نظم سخت ولی شکنندۀ آن، بی‌رحمی، فرزندکشی، برادرکشی و پدرکشی است. هرچند که محمود به دست مسعود و یا فرزند به دست پدر کشته نمی­شوند، اما خوار داشت دو حریف از یکدیگر، نکته­ای است که نمی­توان از آن چشم پوشید. البته، بی­رسمی مسعود نسبت به برادرش امیرمحمد نیز در راستای برادرکشی قرار می­گیرد. انتقال حکومت از محمود به امیرمحمد و سپس مسعود و اختلاف بر سر ولیعهدی محمود در میان درباریان و دخالت علی قریب (سپهسالار نظامی) و دیگر پدریان در این مسأاله، خبر از نیاز شدیدِ جامعه به تحول دارد؛ مسعود با آگاهی از این نیاز، تحول و حرکتی در جهت دهی درون­گرایانه به قوای نظامی و کوشش برای تثبیت داخلی و سرکوب کردن مخالفان داخلی، انجام داد که به ضرر او، مردم خراسان و ایران و به نفع سلجوقیان تمام شد و شکست گرگان و طبرستان، به قول بونصر مشکان از دست رفتن خراسان بر سر این کار بود: و «طوس و نواحی آن بکندند و...سوری آتش در این نواحی زد» (بیهقی، 1386: 942) «از ستیزۀ سوری که خراسان به حقیقت به سر سوری شد» (همان: 884).

2-4. نگاه ابزاری به زن

نکته اینجاست که برای ملاحظه و رعایت حقوق زنان در تاریخ بیهقی هیچ قدمی برداشته نمی­شود و زنان درباری اسیر حرم­اند و در شکست­ها و بده بستان­های قدرت، وجه­المعاملۀ سکوت و مدارای طرفین با یکدیگر قرار می­گیرند و جز در جاسوسی­ها از آن هشیاری­های زنانه که برای رهایی از مردسالاری در مادۀ اصلی آثاری چون هزار و یک شب وجود دارد و مکر نامیده می شود (ستاری، 1368: 421) خبری نیست. البته در گفتمان ارباب- رعیتی این اثر از رعایا، جز کشته ­شدن و تهیة علوفه و تدارکات و... چیز دیگری مطرح نمی­شود؛ کنیزان نیز بازیچۀ قدرت­اند و در معارضات پدریان- پسریان ابزار خوشگذرانی و یا فریب گروه­های دیگر قرار می­گیرند. تنها زنی که در تاریخ بیهقی در جریان امور، دخالت غیرمستقم دارد حرّۀ خُتَلی باسواد (خواهر محمود و همسر آلتونتاش خوارزم­شاه) است که در بر تخت نشاندن امیرمحمد به وسیلۀ پدریان و علی قریب، مسعود را از اوضاع باخبر می‌کند و از او می­خواهد که برای جبران امور از دست رفته، بشتابد: «گفت: بخوان. باز کردم، خط عمتش بود، حرّۀ ختلی. نبشته بود که: خداوند ما سلطان محمود نماز دیگر، روز پنج شنبه هفت روز مانده بود از ربیع‌الاخر گذشته شد، رحمة‌الله... و کارها همه بر حاجب علی می­رود و پس از دفن، سواران مسرع رفتند هم در شب به گوزگانان تا برادر محمد، بزودی اینجا آید و بر تخت مُلک نشیند و عَمت به حکم شفقت که دارد بر امیر فرزند، هم در این شب، به خط خویش، ملطفه ­نبشت و فرمود تا سبک­تر دو رکابدار...از غزنین بروند و بزودی به جایگاه برسند و امیر داند که: از برادر این کار بزرگ برنیاید...باید که این کار بزودی پیش گیرد که ولیعهد پدر است» (بیهقی، 1319: 56).

حرۀ خُتَّلی در مسألۀ خیش‌خانه هم، یاری­گر و جاسوس مسعود بود: «و چنانکه پدر وی جاسوسان داشت، پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه که هرچه رفتی، بازنمودندی. و یکی از ایشان، نوشتگین خاصه خادم بود که هیچ خدمتگار به امیر محمود از وی نزدیک­تر نبود، و حرّۀ ختلی، عمتش که خود سوختۀ او بود» (بیهقی، 1386: 173) و «پیغام فرستادند به حرّات، عمّات، خواهران و والده و دختران که بسازید تا با ما به هندوستان آیید چنانکه به غزنین هیچ چیز نماند که شمایان را بدان دل مشغول باشد» (بیهقی، 1386: 993). جاسوسی و انتقال ثروت و خزائن از برترین کارهایی است که بدیشان داده شده است.

دایۀ مسعود هم که وی را پرورانده، تربیت­کننده­ای پرهیزگار، پاکدامن و هشیار معرفی می­شود که مهارت­های مادرانه را به خوبی بلد بوده است.

بیهقی تجدید عهد با قدر­خان را ملازم تجدید عقد آورده است و گویی عقد، بخشی از چنین مصالحه­هایی بوده است:  «امیر محمود،...چون دیدار کرد با قدرخان و دوستی موکد گردید به عقد و عهد...و مواضعه بر این جمله بود که: حرّه زینب، رحمة الله علیه، از جانب ما نامزد بغایتکین بود، پسر قدر خان...و دختری از آن قدرخان به نام امیر محمد، عقد و نکاح کردند» (بیهقی، 1319: 226).

2-5. نابودگری

روابط تحقیرآمیز محمود با مسعودِ هوسران و خلع او از ولیعهدی و انتخاب امیرمحمد برای جانشینی، کاری است که محمود در ضمن دورکردن مسعود از مرکز قدرت و راهی کردن او به سوی دیالمه قدرت گرفته برای جنگ در ناحیۀ اصفهان و برای در هم شکستن مسعود انجام می­دهد که بی نظر به سلطنت پدرش نیست. دو دستگی (پدریان- پسریان) حاصل از این کار محمود، درست است که به نفع مسعود به پایان می­رسد، اما کشته شدن حسنک، مرگ آلتونتاش، مرگ علی قریب، مرگ امیر یوسف، مرگ اریارق، مرگ اسفتکین غازی، اسارت امیرمحمد و نابودی ارکان سلطنتی...، روی در همین کارکرد محمود و عکس­العمل مسعود دارد و همچون آتشفشانی افروخته و فعال است که تا پایان دهۀ حکومت مسعود او را برای لحظه­ای آرام نمی­گذارد. از هنگامی که مسعود بر تخت نشست تمام افراد کاردانی که جزو محمودیان محسوب می­شدند، فدای سوءظن­های بی­جا و توطئه­های درباریان شدند (فروغی­ابری، 1383: 156-143 و سجادی، 1392: 83-77). «مسعود با کنار گذاشتن بسیاری از صاحب­منصبان پدرش، خود را از اندوخته­ای غنی از خرد و مشورت بی­بهره ساخت و در عوض طرفداران خود را پیرامون خویش گرد آورد» (باسورث[1]، 1381: 237). همچنین فروگذاشتن وصیت سلطان محمود، عزل برادر و اسیر کردن او از روابط بسیار آشفتۀ خانوادۀ سلطنتی خبر می­دهد. بی‌گمان این آشفتگی از دربار به جامعه نیز راه می­یافته است، چنانکه مردم گرگان و طبرستان در پی حملۀ مسعود به آنجا، آواره می­شوند و بی‌آنکه دشمنی با غزنویان داشته باشند به ناچار و برای حفظ جان به مبارزه و جنگ با سپاه مسعودی ­می­پردازند و شکست­گونه­ای را بر مسعود تحمیل می­کنند. نیشابوریان هم از لحظۀ سرکار آمدن مسعود و از دست دادن حسنک وزیر تا حملات ترکمانان و بی­رسمی­های سُباشی و حاجب غازی آرام و قراری ندارند و دست به دست شدن شهرشان، آنه‌ا را سردرگم و گیج کرده است (بیهقی، 1386: 882).

2-6. برده­داری و دربار و خلافت

 نکتۀ دیگر مسألۀ برده­داری است که پیوسته به نظام حکومتی و اندیشۀ سیاسی حاکمِ استیلا یافته است. غزنویان برای داشتن سپاهیانی که در اطاعت کامل آنان باشند به گسترش سپاه غلامان کمک کردند و زمینة ارتقا را برای آنان فراهم کردند که مثل تیغ دو سر، هم سپاهیانی مطیع را برایشان به ارمغان آورد و هم کسانی را پروراند که به راحتی می‌توانستند تغییر موضع دهند و از حمایت پادشاه دست بردارند. غزنویان خود نیز چنین برآمده بودند. البته «بردگان و غلامان و بندگان سپاه مشخصی داشته باشند مربوط به غزنویان نیست و پیش از آنان و در دیگر سرزمین­ها و بخصوص در دستگاه خلافت المعتصم بالله نیز رواج داشته است» (صفا، 1377: 70). جدای از ستم­های غلامان به قدرت رسیده بر مردم، از دیگر تبعات ناپسند این‌گونه سپاه­داری، رواج شاهدبازی و غلام­بارگی است که آفت دربارها بوده و ایاز محمود و نوشتکین مسعود ... را می­پرورانده است. در این میان، کنیزکان نیز در داد و ستدهای مالی و اهدایی، بخشی دیگر از انرژی و نگاه جامعه را به خود معطوف می­کردند که ترک بودن، زیبایی، خونریزی و بی­وفایی آنان در ادب فارسی انعکاس یافته است. تصاویر مغولی هنر نقاشی و مینیاتورهای ایرانی نیز نباید بی‌ارتباط با این مسأله باشد. برای نمونه باید گفت که جدای از مسألۀ آلودگی آب و کمبود آن ...، روی‌گردانی بخشی از غلامان­سرایی عامل شکست مسعود در دندانقان می­شود: «چون امیر براند از آن­جا، نظام بگسست که غلامان سرایی از اشتر به زیرآمدند و اسبان ستدن گرفتند از تازیکان از هر کس که ضعیف­تر بودند به بهانۀ آنکه جنگ خواهیم کرد و بسیار اسب بستدند و چون سوار شدند با آنکه به شب، اسبان تازی و خُتَلی ستده بودند یار شدند و به یک دفعت سیصد و هفتاد غلام با علامت­های شیر بگشتند» (بیهقی، 1386: 954).

 

 

2-7. نوآوری

خلاقیت حاکمیت مسعودی بی­سر و ته است. شاید یکی از نکات قوت محمود غزنوی که مسعود از آن سر باز زد، جهت دادن قوای نظامی کشور به بیرون از کشور بود که اسباب غزوها و جنگ­های اغلب پیروزمندانه را برای محمود رقم زد، فتح­نامه­های شاعرانی چون فرخی حکایت از آن دارد، اما چرا دلاوری مسعود شیرشکار و بردباری او در تحمل سرما که بیهقی آن‌ها را علاوه بر داشتن پدران پادشاه (محمود و سبکتکین)، نشانه­هایی برای سلطنت مسعود می­نمایاند، نتوانستند اشتباه بزرگ او را در از هم پاشاندن وحدت داخلی و ایجاد دو دستگی در میان درباریان و اشراف، بپوشانند ریشه در همین مسأله دارد. این اشتباه، نیروهای نظامی را از بیرون متوجه درون کرد و با مالیات­گیری و مصادره و زورگیری به اعتمادشکنی و کشتار سپهسالارانی منتهی شد که در موقع مبارزه با ترکمانان یا مبارزه با سلجوقیان و رودررو شدن با مردم گرگان، دیگر دل و انگیزۀ لازم برای جنگ و برپاداشتن حکومت مسعود را نداشتند و از بلاهایی می­ترسیدند که ممکن بود همچون دیگر سپهسالاران بر سر ایشان نیز بیاید. نزاع روانی بر سر قدرت در دربار، حاکمیت دروغ، بدگمانی به حاشیه­ داران قدرت و مصادره­هایی که به جای غنایم حاصل از جنگ­های برون مرزی، خزانۀ دربار مسعودی را از تهی شدن نجات می­داد، اما اسباب رنجش و مخالفت­های عمیق با مسعود را فراهم می­کرد، کاسته شدن از روحیة دلاوری و ترسو شدن مسعود در پی شکست دندانقان و... زمینه­ساز ترک خردورزی­ها و مشاوره­های کارساز خردمندان شد و دامن به بدگمانی­هایی زد که سبب شد مسعود دیوانه­وار به جان پدریان و نزدیکان خود بیفتد و نیروهایی کارآمد را از دست بدهد. از دست دادن خراسان نیز به خاطر مال­دوستی و مالیات­های کمرشکنی بود که نورسیدگانی چون سباشی سپهسالار را خشنود می­ساخت، اما حمایت­های مردمی را، از میان می­بُرد در حوزۀ خلاقیت­های ناسودمند قرار می­گیرد.

هرچند که فرستادن منشور و لوا از جانب خلیفه برای مسعود، پس از پیروزی­اش در ناحیه ری، مشروعیت و مقبولیتی دینی را برایش به ارمغان می­آورد تا بدان وسیله از عدم مقبولیت انیرانی بودن غزنویان در نزد ایرانیان بکاهد، اما دانایان قوم و درباریان خردمند و به خصوص پدریان می­دانستند که این منشور و لوا، ساختگی است و حکایت از مکر و فریبی دوسویه دارد تا با نیرنگی دینی، پذیرش و مقبولیت عمومی را برای غزنویان به بار بیاورد و ایشان بتوانند غرامت حمایت از خلفا را این­گونه دریافت کنند.

2-8. صداهای متن

 اگر قائل به وجود صداهایی در متن باشیم که چون آهنگی فرامتنی، اثر را دربر می­گیرد و لذتی را از یافتن خود نصیب خواننده می­کند، تاریخ بیهقی به دلیل زبان خاص، برخورداری از تمثیل­ها و استعاره­های مفهومی و شخصیت پروری، این صداها را دارد. البته در آن، صدایی از مردم، جز در شکست­ها و کشته­شدن­ها و تدارکات لشکر به گوش نمی‌رسد، اما بانگ به فلک رسیدۀ نزاع­های دربار، گوش­ ­ بینش­ خردمندان را می­آزارد. در بر تخت نشستن مسعود، ابتدا صدای پیروزی در جنگ، پیروزی بر مخالفان، عزل برادر و ولیعهدی و برجای نشاندن پدریان، مصادره­های ستمگرانۀ نیشابور، برگزاری جشن­ها و ساختن قصرها به گوش می­رسد که کم­کم جای خود را به صدای شکست مسعود در فراری دادن حامیان حکومت، شکست از در افتادن با پدریان و پشیمان شدن از آن، شکست در از دست دادن سپهسالاران و بی سپهسالار شدن و داشتن سپهسالاران ترسو و جنگ­جویان بی­انگیزه، پس خزیدن به غزنین و ترجیح دادن فرار از خراسان بر قرار در بلخ و نیشابور، گرفتاری در دست مالیخولیای ترس و از دست دادن خودباوری و قدرت، بدل می­شود. این صداها، حاصل مشاوره­های دروغین وزرا ­السوء و مصادره­ها و ... بود، چراکه مشاوره­ها بیشتر در حدّ جلساتی بود که برای تأیید سخن پادشاه تشکیل می­شد، اما این خود مسعود بود که تصمیم نهایی را می­گرفت. «مسعود فرد مستبد و خودرایی بود و رفتار کینه‌توزانۀ او مشکلات فراوانی را برای حکومت غزنویان به وجود آورد. او افراد کارآمدی را که نقش مهمی در استحکام قدرت غزنویان داشتند زندانی کرد یا به قتل رساند» (اویسی و دیگران، 1392: 11). مسعود با کین­ستانی و ترک مشورت و استبداد، همۀ صداهای خوب را خاموش می­کند.

2-8-1. تقابل­های دوگانه

 این شَوش و تغییر احساس و ادراک در دهۀ حکومت مسعود، برآمده از تقابل­های دوگانه‌ای است که کفّۀ مفعولیتِ بی­بهرگی در آن به زیان مردم و به نفع فاعلیتِ بهره­مند دربار رقم می­خورد. تقابل­هایی که می­توان آن‌ها را چنین نشان داد: رعیت و مردم- حکومت و سلطان، ایرانی- انیرانی، شکست- پیروزی، ضعف- قدرت، عمل و کوشش- تقدیر و کشش، وفاداری- بی­وفایی، راستی و درستی- ناراستی و دروغ، فقر و اندوه- ثروت و خوشی، عفت و پرهیز- شهوت و تجاوز، دوست و دوستی- دشمن و دشمنی، بردگی و بندگی- آزادی و حریت، تسلیم و رضا- خشونت و جفا و مرگ- زندگی. این نظم متقابل، نه برآمده از خردورزی، بلکه حاصل جریان زر و زوری است که دربار و سلطان برای خویش ساخته­اند و سرانجامی جز آزار مردم و ناامنی و آشفتگی، نداشته است.

تاریخ بیهقی نوای خاموش دهۀ آشفتگی­های سلطنت مسعود است و بیان علل آشفتگی­ها؛ اگرچه به مدارا و جانبداری هم باشد، اعلام مخالفت و نشان دادن ستم­ها و زوال سلطنتی زورمدار است و فریاد و فریادخواهی خاموش بیهقی برای رهایش از آن‌ها. در این صورت، عملکرد بیهقی، دهقان‌زادۀ حارث­آباد بیهق با دهقان توس، فردوسی، همچون پیوند اسطوره و تاریخ، هردو یک جهت داشته است و ایشان، سخنی واحد را به دو زبان و فرم، بیان کرده­اند؛ یعنی انعکاسی از آواها و طنین نامۀ رستم فرخزاد به برادرش را که آینۀ تمام­نمای روزگار غزنویان از دید فردوسی است، می­توان در پیچ و تاب قصه­ها و روایت تاریخ بیهقی، شنید (زریاب خویی، بی­تا: 772-760).

2-9. دوگانگی

دوگانگی­هایی در روایتگری بازنمایی بیهقی قابل مشاهده است. اگر گمان افتد که توصیف نمایشی توانمندی سلطان غزنوی همان هدف غایی و منظور نظر بیهقی است و او کوشیده است تا زوایای مختلف وجود و مدیریت مسعود را نشان دهد، شتاب کرده­ایم. ندانم کاری مسعود تا به کجاها که نمایش داده نمی­شود: «اموال ینالتگین را با آزار و تحقیر، مصادره نمود، سپس او را به سپهسالاری هند (به جای اریارق) منسوب کرد. در آنجا وی سر به شورش نهاد به گونه­ای که فرونشاندن سرکشی او به آسانی، دیگر، میسّر نشد» (یاحقی، 1388: 638). نظر احمد حسن دربارۀ مسعود این است که «البته سلطان از استبداد و تدبیر خطا دست نخواهد برداشت». «و امیر سخت بترسیده است از این خصمان [ترکمانان]» (بیهقی، 1386: 984).

در اینجا لازم است که اندیشه و رفتار بونصرمشکان و دست­پرورده­اش بیهقی و یار بلندپایه­شان احمدِ حسن را نیز در نظر آوریم و با توفیقی که پدریان در سیاست مسامحه‌های دینی- سیاسی محمودی داشتند و به پیروزی­های بزرگی دست یافتند (هرچندکه در دشمنی آشکار با اریارق و ... بی­اشتباه هم نبودند) و خزانه­ای آگنده از ثروت را فراهم آوردند که دهۀ مسعودی را از نعیم خویش برخوردار ساخت، همراه کنیم تا به تصویری هرچند ترکیبی و مبهم، اما، انسانی­ و بنیاددار برسیم که خردورزی را در کنار زور و قدرت به‌کار می­گیرد و بی­آنکه محمود را تجسم هویت ایرانی بداند، حسنک را به پای خلیفه و خودخواهی­های استبدادی فدا نمی­کند با اریارق نافرمان، مدارا می­نماید و آلتونتاش را با مهر شوهرخواهری جذب می­کند و امیر یوسف برادر را سپهسالار می­کند و... تا رعیت در فراوانی حاصل از غنایم جنگی به تجارت بپردازند و آوازۀ نه چندان درست رعیت­پروری، عظمت و نیکوکاری سلطان محمود از قِبل آن در ادب فارسی و آثار عطار خود را نشان دهد (عطار، 1378: 52 و 64). بیهقی از میان این دو نمود، خود از دستة دوم است و همین، نشان از طرفداری او از نظام ارزشیی دارد که در برابر قدرت سلطه خودباخته نمی­شود.

اما چرا دلسوزی­های بیهقی در شکست دندانقان بر مسعود یا دلسوزی او بر مسعود در افتادن بر آب و نجات داده شدن از آن، بسیار ارادتمندانه می­نماید؟ پاسخش را باید در مجازی یافت که مهر بیهقی را نه به مسعود، بلکه به ایران و سلطان سرزمین ایران پیوند می‌دهد و اگر او بمیرد یا شکست بخورد تا یافتن و مستقر شدن سلطانی دیگر، ویرانی­ها و آسیب­های متعددی به تن زخمی وطنش وارد خواهدشد، لذا، بدانچه که هست قناعت می‌کند. 

2-10. نشانه­هایی از روح ایرانی در تاریخ بیهقی

گرایش و محبت به پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت، معاد­اندیشی و جزای اعمال، درست­گویی و گزیده و خاص­گویی یا داشتن زبان و بیان ویژه، خردورزی در مشاوره با سلطانی که گه‌گاه به رأی مشاور عمل می­کند؛ شناختن درست جای و جایگاه، ترک جاه‌طلبی، آخرت‌اندیشی، کوشش برای حفظ سرگذشت و گذشتۀ ایران با تاریخ­نگاری، موضع­گیری خداپسندانه و انسانی در اعمال زشت و قبیح قهرمانان بدکردار (بوسهل زوزنی) عرصۀ قدرت، کوشش برای یافتن قابلیت­ها (یی چون مشاوره، نویسندگی و دبیری)، رازداری، شجاعت و حضور در میدان جنگ و سوارکاری، تقبیح کار زشت (اگرچه از استادش بونصر، در نخریدن زمین محمدآباد و پیش­بینی ارزان شدن آن زمین­ها باشد)، امانتداری در نقل وقایع، ترک کلی‌نگاری و اسطوره­نگاری، نظریه­پردازی در حکومت، بیان اشتباه­های خود و...، اندیشه­های بیهقی هستند که با نشانه­هایی در تاریخ بیهقی منعکس شده­اند و ما را به معانی انسانی و روح بازنموده شده در تاریخ بیهقی راهنمایی می­کنند (ر. ک: اردشیریان، 1394: 28-3) آن‌ها برآمده و حاصلِ تحلیل ترکیبی از دو شیوۀ رو در رو است؛ سلطان مسعود در یک سو و سلطانی عادل و خردورز که مهر و خشم را به موقع و درست در حق شایستگان و بدکاران و دشمنان به‌کار می­گیرد و از مشورت انسان­هایی پاک­فطرت و فرهمند بهره­مند است که آراسته به فضایل انسانی­اند و در تنگناها، برخود مسلط­اند و با خردورزی و نوع‌دوستی، خداباور، نبوت محور و معاد اندیش­اند و از محبت معصومین برخوردارند؛ حاکمی که رعیت را چون خود و خود را برای خدمت به رعیت، برسر قدرت مشاهده می‌کند.  

2-11. خداباوری توحیدی

نکتۀ مهم در تاریخ بیهقی که بر همه جای آن سایه افکنده است، اراده و مشیت خداوند یکتا است. بیهقی در تغییر و تبدیل­های بزرگ و در موضوع خلقت و در اتفاقات بدی که پیش می­آید به خداوند پناه می­برد. بی­گمان، چنین باور و اندیشه­ای، در ساخت هویت فردی و جهان­بینی بیهقی سخت موثر بوده و چهارچوب معینی را به اندیشۀ او داده ­است. زرین‌کوب (1388: 48) معتقد است که بیهقی «در باب ضرورت اجتناب‌ناپذیر تاریخ بر ترتب علت و معلول، قایل به مشیت لایزال الهی و تقدیر است و ازآن به قضای غالب و قضای آمده تعبیر می­کند» «و قضای ایزد چنان رود که وی خواهد و گوید و فرماید، نه چنانکه مراد آدمی باشد که به فرمان وی است، سبحانه و تعالی، گردش اقدار و حکم او راست در راندن محبت (منحت) و محنت و نمودن انواع کامگاری و قدرت، و در هرچه کند عدل است» (بیهقی، 1319: 2). 

2-12. نبوت و پیامبر اکرم (ص)

پیروی از سنت نبوی در کنار خدا باوری و معاد اندیشی، بیهقی را مسلمانی معتقد نشان می‌دهد که خود را مخلوق او و کارها را در اختیار او می­بیند و فرستادن پیامبران را زمینه‌ساز اتمام حجت بر مخلوقات و ایمان داشتن به حشر و پاسخگویی به اعمال نیک و بد قلمداد می­کند. «بدان که خدای تعالی، قوتی به پیغامبران، صلوات الله علیهم اجمعین، داده است و قوه دیگر به پادشاهان، و بر خلق روی زمین واجب کرده که بدان دو قوه بباید گروید و بدان راه راست ایزدی بباید دانست. و هر کس که آنرا از فلک و کواکب و بروج داند، آفریدگار را از میانه بردارد  معتزلی و زندیقی و دهری باشد و جای او دوزخ بود» (بیهقی، 1386: 153). «و بباید نگریست که چون مصطفی علیه السلام، یگانۀ روی زمین بود، ... و تا رستخیز این شریعت خواهدبود  هر روزقوی­تر و پیداتر و بالاتر و لو کره المشرکون» (بیهقی، 1386: 152(

2-13. معاداندیشی

در نظام فکری بیهقی، انسان آراسته به دو قوای علم و عمل شده است و پاسخگویی نهایی به خداوند برای اعمالی که از او سر زده است، اصلی خدشه­ناپذیر و مسلم است. وی در هنگام نوشتن داستان حسنک وزیر، بوسهل را که مرده است، گرفتار در پاسخگویی به زشت­کاری­هایی می­داند که از او سر زده است. وی به اشارت پیداتر از تصریح، گناهکار اصلی کشته شدن به ناحق حسنک را، بوسهل می­داند و گرفتاری اخروی او را حاصل گناه بزرگ قتل نفس، معرفی می­کند. «هنر بزرگ آن است که روزی خواهد بود جزا و مکافات را، در آن جهان و داوری عادل که از این ستمکاران داد مظلومان بستاند (بیهقی، 1319: 231). در مورد شهادت‌دهندگان به بداعتقادی بوسهل زوزنی می­گوید: «قریب سیزده چهارده سال او را می­دیدم، در مستی و هشیاری، و به هیچوقت سخنی نشنودم و چیزی نگفت که از آن دلیلی توانستی بود بر بدی اعتقاد وی، و من از این دانم که نبشتم و بر این گواهی دهم در قیامت، و آن کسان که آن محضرها ساختند ایشان را محشری و موقفی قوی خواهد بود، پاسخ خود دهند» (بیهقی، 1319: 25). «لکن مردم را که ایزد عزّ ذکره، این دو نعمت که علم است و عمل، عطا داده است لاجرم از بهائم جداست و به ثواب و عقاب می­رسد» (بیهقی، 1386: 156).

2-14. مرگ و جبر تقدیر و ناپایداری دنیا

مرگ و غلبۀ تقدیر و سرنوشت با حقارت و کم ارجی دنیا، سه مسأله محوری و کلیدی هستند که بیهقی پی در پی از آن‌ها سخن می­گوید. این سه نکته از مؤلفه­های تاریخ نگاری هدفمند بیهقی هستند و او از خوانندگان می­خواهد در آن‌ها بیندیشند و عبرت بگیرند. این دید، شیرین کنندۀ بسیاری از تلخی­های زندگی می­شود: «آخر کار آدمی مرگ است» (بیهقی، 1386: 488) «و آدمی را از مرگ چاره نیست» (بیهقی، 1386: 490) «مرگ حق است» (بیهقی، 1386: 699) «بر خان پوشیده نگردد که ایزد، عزّ ذکره را تقدیرهاست چون شمشیر برنده که روش و برش آن نتوان دید» (بیهقی، 1386: 961). «خواستیم که سوی مرو رویم تا کار برگزارده آید و دیگر که تقدیر سابق بود که ناکام می­بایست دید آن نادره که افتاد» (بیهقی، 1386: 962). «و باز نمایم به جای خویش، آنچه نادرتر بود تا خوانندگان را مقرر گردد که دنیا در کلّ، نیم پشیز نیرزد» (بیهقی، 1386: 940).

2-15. زبان ادبی خاص و لحن­های مختلف

ساختار اجتماعی چون ساخت جمله دارای روابط همنشینی و جانشینی و کارکردهای فرازنجیره­ای است که در بستری فرهنگی و با توجه به روابط نویسنده و خواننده شکل می‌گیرد و تغییر هریک از آن‌ها بر ساختار کلی و جزئی، اثر می­گذارد. بیهقی با رعایت تفاوت مخاطبان نامه­ها و متن تاریخ، ضمن اینکه متن­های­ اندک متفاوتی را فراهم ­آورده، بلکه در کاربست فنون روایت و بلاغت و عناصر صوری ادبی، اثرخود را متفاوت از دیگر آثار تاریخی و نثری قرار ­داده و از این راه، هویتی مستقل بدان ­بخشیده است (ر. ک: ایگلتون[2]، 1386: 7-6). بیهقی تغییر رفتار مسعود نسبت به غازی سپهسالار را با ایجاز تمام نشان می­دهد: «امیر بار داد و اعیان حاضر آمدند، گفت: غازی مردی راست است و به کارآمده؛ و در این وقت وی را گناهی نبود که وی را بترسانیدند. و این کار را بازجسته آید و سزای آن کس که این ساخت فرموده آید... چون سخنان مخالف به امیر رسانیدند و از غازی نیز خطا، به ضرورت ظاهر گشت و قضا با آن یار گشت، امیر بدگمان­تر شد و دراندیشید و دانست که خشت از جای بشد...عبدوس را ...گفت: آنجا نزد غازی رو و بگوی که صلاح کار تو آن است که یک چندی پیش ما نباشی و به غزنین مُقام کنی...چون این بگفته باشی مردم را از او دورکنی، مگر آن دو سرپوشیده را که بدو رها باید کرد. و به جمله، کسانی که از ایشان مالی گشاید به دیوان فرست...و غلامانش را به جمله، به سرای ما فرست تا با ایشان استقصای مالی که به دست ایشان بوده است، بکنند و به خزانه آرند و آنگاه کسانی را که سرای را شایند، نگاه دارند و ... احتیاط کن که از صامت و ناطق این مرد پوشیده نماند...و پیادگان گمار تا غازی را نگاه دارند...» (بیهقی، 1386: 282). از این مختصر، خیانت­کاری مسعود، دخالت­های گمراه­کنندۀ اطرافیان در تصمیم گیری­های پادشاه، اهمیت اموال مصادره­ای، حضور منفعلانۀ غلامان و کنیزان و دست به دست گشتن آنان، نابود کردن سپهسالاران، ناکارآمد نشان دادن اعتماد به پادشاه، ثروت­مندی درباریان و... را می­توان مشاهده کرد که شسته رفته و موجز بیان شده است. البته لحن بیهقی در داستان حسنک، عاطفی، در بیان بزم­ها، شاد و در توصیف میدان رزم، حماسی است.

 

بحث و نتیجه­گیری

شناخت اندیشه­های بیهقی به بازشناسی تفکرات جمعی وزیر و دبیر و دیوان وزارت و رسایل غزنوی می­انجامد که در دست گروهی از ایرانیان بوده و متمایز از سایر گروه­ها می‌شده است؛ اینان نیز با اعمال و رفتار خود در مشاوره­ها و جنگ­ها و... با حمایت از خردورزی و مردم و اندیشه­های مردمی، روح ملی را زنده نگه ­می­داشتند. بیهقی با داشتن این ویژگی­های و با تکیه بر زبانی ویژه و مستقل به انعکاس صداهای موجود در دربار و جامعه پرداخته و از نظر واژگانی، رو در رویی دربار و مردم را با تقابل­های دوگانه­ای چون شکست- پیروزی؛ خردورزی- زورمداری و... هویدا ساخته اس، اما بیهقی نمی­توانسته است ویژگی­های ایرانشهری را به دلیل انیرانی بودن غزنویان، آشکارا نشان دهد؛ بنابراین، براساس اندیشۀ دینی­اش، خداباوری توحیدی، نبوت محوری، معاد اندیشی، خردورزی، بیان حقیقت و راستگویی و تبیین را از نشانه­های تفکر اسلامی-ایرانی به‌کار گرفته است تا بتواند نظریۀ حکومتی خودش را که بی­شباهت به حکومت استیلا (حاکم مستولی شدۀ غیرعادل) ماوردی نیست، تبیین کند و نشان دهد. همسویی بیهقی با کسی چون فردوسی در بازنمود بخشی اصلی از روح ایرانی و اختلاف او با فردوسی در شاخه­های بن­مایۀ ایرانشهری (فردوسی) و ایرانی- اسلامی بیهقی نهفته است.

تعارض منافع

تعارض منافع ندارم.

ORCID

http://orcid.org/0000-0002-8696-6564

Vahid Mobarak

 

[1] . Bosworth

[2] . Eagleton

اردشیریان، شهرام. (1394). بررسی اندیشه­های تاریخ نگاری در تاریخ بیهقی. تاریخ نو، (13)، 3-28.
اسلامی­ندوشن، محمد علی. (1352). جام جهان بین. چ3. تهران: ابن سینا.
اویسی، بهزاد، رستمی، بتول و یاری، سیاوش. (1392). تحلیل نظام حکومتی محمود و مسعود غزنوی. پژوهش­های تاریخی، 5(4)، 105-124.
ایگلتون، تری. (1386). نظریۀ ادبی. مترجم: عباس مخبر. چ4. تهران: مرکز.
باسورث، کیلفورد ادموند. (1381). تاریخ غزنویان. مترجم: حسن انوشه. تهران: امیرکبیر.
بهار، محمدتقی. (1370). سبک شناسی. ج2. چ6. تهران: امیرکبیر.
بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین. (1388). تاریخ بیهقی. مصححان: محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی. چ2. مشهد: دانشگاه فردوسی مشهد.
خطیبی، حسین. (1386). فن نثر در ادب پارسی. تهران: زوار.
راز، عبدالله. (1387). نگاهی به بیهقی پژوهی در ایران. کتاب ماه ادبیات، (21)، 61-62.
رضاییان، علی. (1391). کاربست نظریه حکومت استیلای ماوردی در ارتباط خلافت و سلطنت در آغاز قدرت گیری سلجوقیان. تاریخ ایران، 5(2)، 61-72.
رضی، احمد. (1385). داستانوارگی تاریخ بیهقی. ادبیات داستانی، (104)، 80-99.
_______. (1386). روش تحقیق در تحقیقات ادبی ایران. گوهر گویا، 1(1)، 21-40.
_______. (1387). بیهقی پژوهی در ایران. گیلان: حق­شناس- انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی.
رضی، احمد و افراخته، الله­یار. (1389). تحلیل روابط برون زبانی در روایت بیهقی از بردارکشیدن حسنک وزیر. زبان و ادبیات فارسی (خوارزمی)، 18(69)، 29-57.
زریاب خویی، عباس. (بی­تا). تاریخ­نگاری بیهقی. مجله دانشکذه ادبیات و علوم انسانی مشهد، 7(4)، 760-771.
زرین­کوب، عبدالحسین. (1388). تاریخ در ترازو. چ13. تهران: امیرکبیر.
ستاری، جلال. (1368). افسون شهرزاد. چ1. تهران: توس.
سجادی، امیر. (1392). تاریخ نگاری در تاریخ بیهقی. کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، (182)، 72-83.
صحرایی، قاسم و میرزایی­مقدم، مریم. (1390). بی­اعتمادی در دستگاه مسعود غزنوی و دلایل آن در تاریخ بیهقی. پژوهش­های تاریخی، 3(3)، 113-129.
صفا، ذبیح­الله. (1377). تاریخ ادبیات ایران. ج1. چ15. تهران: ققنوس.
عطار، فریدالدین محمد. (1378). منطق­الطیر چ14. تهران: علمی و فرهنگی.
فروغی­ابری، اصغر. (1383). نگاهی به مشکلات تاریخ بیهقی. تاریخ اسلام در آینه پژوهش، (1)، 147-156.
ماوردی، ابوالحسن علی بن محمد بن حبیب. (1383). آیین حکمرانی. مترجم:حسین صابری. تهران: علمی و فرهنگی.
والدمن، مریلین. (1375). زمانه، زندگی و کارنامه بیهقی. مترجم: منصوره اتحادیه (نظام مافی) تهران: تاریخ ایران.
یاحقی، محمد جعفر. (1388). یادنامه ابوالفضل بیهقی. مشهد: دانشگاه فردوسی.
یعقوبی خانقاهی، محبوبه. (1389). تاریخ نگاری بیهقی از منظر فلسفة تاریخ. رشد آموزش تاریخ، 11(4)، 24-31.