A Cognitive Analysis of Heart Metaphors in Merṣād Al-ʻEbād

Document Type : Research Paper

Authors

Assistant Professor, Department of Persian Language and Literature, Kosar University of Bojnourd, Bojnourd, Iran

Abstract

This article explores the conceptual metaphors centered on the heart theme in Merṣād al-ʻebād. The aim is to clarify how Najm Rāzī, one of the greatest Persian prose writers in the history of mystical literature, viewed "heart" as a critical concept. We present an analysis of heart metaphors using linguistic metaphors. Rāzī’s metaphors stem from three main sources, based on the analysis and processing of conceptual metaphors: "heart as substance", "heart as a place" and "heart as human". Understanding Razi's thoughts requires conceptualizing the heart as a place. Because all conditions enter the seeker’s heart, abundance prevails in the origin area. Razi's choice of words associated with the court and the king demonstrates his regard for the court and his reliance on it. The metaphors he uses to describe the concept of the heart are also influenced by his Quranic and religious beliefs. In addition, his metaphors have been enhanced by his intuitive mysticism and particular understanding of Sufism, i.e., the fusion of love and worship.

Keywords

Main Subjects


تصویر و تصویرگری هنگامی به حوزة ادبیات عرفانی راه یافت که زبان معمول روزمره نتوانست تجربیات عرفانی عارف را که حاصل لحظات ناب روحی او بود منتقل کند. در این زمان امکانات تصویری زبان در انتقالِ بخشی از بار معرفتی این تجربیات به عارف یاری رساند. از آنجا که قلمرو ادبیات عرفانی درون انسان است، درونی و شخصی بودن این دریافت‌ها موجبات ابهام آن را فراهم می­آورد و به همین دلیل، زبان با امکانات عادی خود قادر به انتقال این حالات درونی نیست و به سوی «قطب استعاری» که مجال وسیع‌تری برای انعکاس احوال درونی و تجربیات در اختیار او قرار می­دهد، متمایل می‌شود (فتوحی و علی­نژاد، 1388).

مراد از «قطب استعاری» زبان، فرآیند حرکت زبان بر محور مشابهت است؛ یعنی در کنار هم قرار گرفتن نشانه­های زبان به گونه­ای باشد که شباهت را به ذهن متبادر سازد. از نظر یاکوبسن[1]، زبان­شناس روسی، یکی از طرق شکل­گیری گفتمان آن است که یک موضوع براساس شباهت به دنبال موضوع دیگر بیاید. وی این تداعی و حرکت بر مدار شباهت را روش استعاری نامیده است (یاکوبسن، 1956). به سبب آنکه استعاره بیشترین فاصله را میان مدلول و مصداق آن ایجاد می­کند، مخیل­ترین نوع کلام را به دست می‌دهد (صفوی،1380).

از آنجا که نجم­ رازی«مرصادالعباد» را برای استفادة همة طبقات مردم نوشته، آنجا که زبان عادی با تمام امکاناتش برای بازتاب ذهنیات او نارسا و ناقص است به سوی «قطب استعاری» زبان متمایل می­شود تا بتواند با بیانی دلکش و تمثیلاتی مناسب به بحث از صفات و رفتار انسانی بپردازد. این تصاویر و عناصر شاعرانه در تبیین اندیشه و ذهنیات نجم­الدین نقش اساسی برعهده دارند و بیانگر شور و اشتیاق وی در رویارویی با تجربیات روحانی هستند.

«مرصادالعباد» کتابی است که در آن یک دورة عرفان نظری به نثر روان و مرسل تدوین شده است (چمنی و اسپرهم، 1393). مفاهیم استعاری بسیاری چون دل، روح، نفس، عقل، عشق، معرفت و... در آن از طریق استعاره تبیین شده­اند که از آن میان، نگارنده به دنبال بررسی دیدگاه­های هستی­شناسانة نجم­ رازی دربارة مفهوم «دل» است.

دل یکی از کلیدی­ترین مفاهیم ادب عرفانی است و در ادبیات تصوف به خودِ درونی اشاره می­کند که با خدا در ارتباط است. نجم­ رازی مباحث تکمیلی در شناخت دل آورده و بنیاد کتاب او «مرصادالعباد» بر معرفت دل نهاده شده است. وی دل را به مثابة عرش و شریف‌تر از آن می­داند و معتقد است دل خلوتگاه خاص حق است و چون در صفا به کمال رسد، جام جهان­نمای ذات متعالی­الصّفات می­شود.

از آنجا که مقام عرفانی شیخ نجم­الدین کمتر شناخته شده است، نگارنده سعی دارد تا در این تحقیق با تحلیل مفهوم کلیدی دل، زمینه­ای برای شناخت افکار او فراهم سازد. پرسش اصلی تحقیق پیش رو این است که رازی در «مرصادالعباد» دربارة مفهوم دل چه دیدگاهی دارد؟

1. پیشینة پژوهش

بیشتر پژوهش­های شناختی استعاره در ادبیات عرفانی در زمینة شعر و به ویژه آثار شاعران برجسته بوده و توجه کمتری به متون منثور عرفانی شده است. از جمله تحقیق­های صورت گرفته روی متون منثور می­توان به پایان­نامة کارشناسی ارشد خدادادی اشاره کرد که استعاره‌های مفهومی «عبهرالعاشقین» را با توجه به رویکرد جدید لیکاف[2] و جانسون[3] به استعاره بررسی کرده است (1390).

زهره هاشمی در مقاله­ای به سراغ تحلیل نگاشت­های استعاری با قلمرو مقصد «ناکجاآباد» در رساله­های «آواز پر جبرئیل و فی الحقیقه العشق» رفته(1392) و منحصراً تعبیر ناکجاآباد را به منزلة یک کلان استعاره در این دو رساله بررسی کرده است. وی در مقاله­ای دیگر به شرح نگاشت­های استعاری از محبت در آثار صوفیه از قرن دوم تا ششم هجری پرداخته (1392) و به دنبال بررسی دیدگاه­های هستی­شناسانة صوفیه دربارة مفهوم عشق و محبت بوده است. همچنین وی در رسالة دکتری­ خود، استعارة مفهومی عشق را در پنج متن عرفانی مورد مطالعه قرار داده است (1392).

زرین­فکر و همکاران از نظریة استعارة مفهومی برای بررسی استعارة­ مفهومی رویش در «معارف بهاءولد» بهره برده‌اند (1392). این بررسی شامل مواردی است که در آن‌ها از اصطلاحات حوزة گیاهان و روییدنی­ها برای مفهوم­سازی مفاهیم انتزاعی استفاده می­شود.

با توجه به جست‌وجوهای صورت گرفته در منابع مختلف پژوهشی، اثری یافت نشد که موضوع آن بررسی استعاره­های مفهومی دل در «مرصادالعباد» نجم­ رازی باشد. امتیاز تحقیق پیش رو این است که براساس «نظریة استعارة شناختی» دیدگاه­های مؤلف را دربارة «دل» برای نخستین بار شناسایی می­کند.

2. روش پژوهش

پژوهش حاضر درصدد است با روش توصیفی- تحلیلی، «مرصادالعباد» را با بهره­گیری از نظریة استعارة شناختی مورد بررسی قرار دهد. بدین منظور، نخست استعاره­های دل استخراج و با ارائة گزارشی از آ‌ن‌ها به تشخیص استعاره­های مفهومی پرداخته می­شود و سپس تحلیل استعاره­ها صورت می­گیرد.

3. چارچوب

نظری پژوهش

از نظر لیکاف و جانسون، استعاره­ها با توجه به ویژگیهای خاصشان به سه نوع ساختاری، جهتی و هستی­شناختی تقسیم می­شوند. از میان این سه نوع با توجه به هدف تحقیق، استعاره­های هستی­شناختی مورد توجه بوده است. استعاره­های هستی­شناختی، استعاره­هایی هستند که مفاهیم انتزاعی در آن‌ها به مثابة یک موجودیت مجسم می­شوند؛ یعنی در آن‌ها برای مفاهیم انتزاعی اشیاء، مواد، حالات و ظروف فیزیکی در نظر گرفته می­شود. آن‌ها این استعاره­ها را به سه نوع ماده، ظرف و شخصیت­بخشی تقسیم می­کنند (به نقل از هاشمی،  1394).

با استفاده از استعاره­های ماده می­توان با مفاهیم انتزاعی به عنوان مواد و عناصری متمایز رفتار و آن‌ها را طبقه­بندی و اندازه­گیری کرد و جنبه­های مختلف آن‌ها را شناخت (همان). به عنوان مثال، در این نمونه ، دل به مثابة آینه در نظر گرفته شده: «درین مقام چون آینة دل صفا یافته است پذیرای عکس تجلی روح گردد» (نجم­الدین رازی، 1391).

نوع دیگر استعاره­های هستی­شناختی، استعاره­های ظرف است. منظور از ظرف هر چیزی است که سطح و عمق و داخل و خارج دارد. برای مثال در این عبارت، دل به مثابة مکان (شهر) فرض شده است: «درین وقت سلطان عشق رایت سلطنت به شهر دل فرو فرستد» (همان: 206).

سومین نوع از استعاره­های هستی­شناختی، استعاره­های شخصیتی هستند. تجسم، یکی از مفاهیم کلیدی زبان­شناسی شناختی است که برای نشان دادن اهمیت بدن، تجربه و محیط در این رویکرد به‌کار می­رود و با استفاده از آن ویژگی­ها و فعالیت‌های انسانی برای پدیده­های غیرانسانی به‌کار گرفته می­شود. برای مثال، در این جمله، دل در قلمرو حسی انسان تجسمی شده است: «دل که عاشق سوختة دیرینه است و چون یعقوب ساکن بیت­الاحزان سینه است، دیده به جمال یوسف روشن خواهد کرد» (همان: 207).

4. استعاره­های هستی­شناختی دل در «مرصادالعباد»

این استعاره­ها در «مرصادالعباد» به سه نوع ماده، ظرف و شخصیت­بخشی تقسیم می­شوند.

4-1. استعاره­های هستی­شناختی ماده

استعاره­های هستی­شناختی ماده در «مرصادالعباد» عبارتند از:

4-1-1. دل آینه است

«خلاصة نفس انسان دل است و دل آینه است و هر دو جهان غلاف آن آینه» (مرصادالعباد: 3)

«آینة دل از زنگار طبیعت صافی شد بعد ازین بارگاه جمال صمدیت را شاید»
(همان: 207)

4-1-2. دل زجاجه است

«در باطن آدم که گنجینه­خانة غیب بود، دلی زجاجه­صفت بسازد» (همان: 121)

«در میان زجاجة دل مصباحی سازد که المصباح فی زجاجه» (همان: 121)

4-1-3. دل سنگ است

«شرر آتش عشق در دل سنگ­صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند» (همان: 324)

«چندان این کلمة آهن­صفت را بر سنگ دل زنید» (همان: 335)

 

 

4-1-4. دل لوح است

«و آن وقتی میسّر شود که لوح دل را از نقوش علوم روحانی و عقلی و سمعی و حسی بکل پاک و صافی کند» (همان: 239)

«فایدة صحبت خضر یکی دیگر آن بود تا دل او شایستگی کتابت حق گیرد»
(همان: 239)

«از انسان هیچ محل قابل کتابت حق نیامد الا دل» (همان: 147)

«تا آنگه که دل نقش­پذیر کلمه شود» (همان: 205)

4-1-5. دل صحیفه است

«و بحقیقت هر خاطر که درآید نقشی ازان بر صحیفة دل پدید آید یا نیک یا بد»
(همان: 283)

4-1-6. دل ماه است

«و گاه نفس چنان صفا یابد که آسمان­وار در نظر آید و دل بر آنجا چون ماه بیند»
(همان: 302)

4-1-7. دل خورشید است

«چون آینة دل کمال گیرد و پذیرای نور روح شود، بر مثال خورشید مشاهده افتد»
(همان: 302)

4-1-8. دل شمع و چراغ است

«و آن چراغ و شمع دل بود که بدان مقدار نور منور شده است» (همان: 301)

4-1-9. دل قندیل و مشکات است

«و اگر در صورت قندیل و مشکات بیند همین معنی باشد که حق تعالی دل را بدان مثل زده است که مثل نوره کمشکوه فیها مصباح» (همان: 301)

4-1-10. دل حجرالاسود است

«و با حجرالاسود که دل تو است عهد ما تازه کن» (همان: 171)

4-1-11. دل جام جهان­نما است

«چون آینة دل صقالت پذیرد... جام جهان­نمای ذات متعالی­الصفات شود» (همان: 318)

4-1-12. دل دریچه است

«که فتوحات غیبی و نسیم الطاف ربانی ابتدا از دریچة دل شیخ بدل مرید رسد»
(همان: 284)

4-2. استعاره­های هستی­شناختی ظرف

مهم‌ترینِ این استعاره­ها که در «مرصادالعباد» حول محور دل ساخته شده به شرح
زیر است:

4-2-1. دل زمین است

«بلک تخم عشق در زمین دلها ابتدا بدستکاری خطاب الست بربکم انداختند» (همان: 12)

«و ابتدای ذکر در دل مرید بر مثال شجره­ای است که بنشانند» (همان: 277)

4-2-2. دل آسمان است

«دل بر مثال آسمان است در تن آدمی» (همان: 195)

«زیرا که دل خزانة حق است و آسمان صفت است» (همان: 196)

«در زمین قالب شجرة ذکر شاخ سوی آسمان دل کشیدن گیرد» (همان: 277)

4-2-3. دل عرش است

«بدانک دل در تن آدمی بمثابت عرش است جهان را» (همان: 187)

4-2-4. دل بارگاه است

«ولیکن چون چاوش لا اله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد ...» (همان: 274)

4-2-5. دل خلوتگاه/ خلوتسرا است

«دل خلوتگاه خاص حق است» (همان: 274)

«سلطان حقیقی به خلوتسرای دل می‌آید» (همان: 207)

4-2-6. دل خزانه است

«و خواسته تا در خزانة دل آدم نقبی زند» (همان: 86)

«زیرا که دل خزانة حق است» (همان: 196)

4-2-7. دل شهر است

«در این وقت سلطان عشق رایت سلطنت به شهر دل فرو فرستد» (همان: 206)

«و وزیر عقل را ببوّابی بر درِ دل نشانند» (همان: 207)

4-2-8. دل ولایت است

«سلطان ذکر بر ولایت دل مستولی شود» (همان: 205)

4-2-9. دل سیاستگاه است

«و کمند طلب بر گردن او نهد و بسیاستگاه دل آورد» (همان: 206)

4-2-10. دل درگاه است

«و سرهنگی درگاه دل بدیشان ارزانی دارد» (همان: 207)

4-2-11. دل احرامگاه است

«و چون به احرامگاه دل رسیدی بآب انابت غسلی بکن» (همان: 171)

4-2-12. دل مکمن است

«تا هر گوهر ثمین که از مواهب غیب به مکمن دل رسد» (همان: 26)

4-2-13. دل ساحل است

«و دریای روحانیت در تموّج آید و فوج موجی بساحل دل تاختن آرد» (همان: 318)

4-2-14. دل تختگاه است

«که بارگاه دل را از زحمت اغیار خالی کرده است و تختگاه خاص ساخته» (همان: 208)

 

 

 

4-2-15. دل مشروقه است

«آینة دل از زنگار طبیعت صافی شد، بل که مشروقة آفتاب جمال احدیت را زیبد»
(همان: 207)

4-2-16. دل رحِم است

«و آنچ طفل ایمان است در رحم دل از مادر هاویه بزاید و استحقاق بهشت گیرد»
(همان: 354)

4-2-17. دل معدن و نظرگاه است

«دل که محلّ عقل و معدن ایمان و نظرگاه حقّ است» (همان: 178)

4-3. استعاره­های هستی­شناختی شخصیت

این نوع استعاره­ها که در «مرصادالعباد» از بسامد کمتری برخوردارند، عبارتند از:

4-3-1. دل انسان است

4-3-1-1. دل عاشق است

«دل که عاشق سوختة دیرینه است» (همان: 207)

«تا دل رقم عشق تو بر جان دارد        باران بلا بر سر دل می­بارد» (همان: 265)

«تا شد دل خسته فتنة روی کسی       باریک­ترم ز تارة موی کسی» (همان: 12)

4-3-1-2. دل یعقوب است

«دل که عاشق سوختة دیرینه است و چون یعقوب ساکن بیت­الاحزان سینه است» (همان: 207)

4-3-1-3. دل حاکم است

«دل حاکمی صادق­القول است» (همان: 303)

4-3-1-4. دل فرزند/ پسر است

«از ازدواج روح و قالب دو فرزند دل و نفس پدید آمد. اما دل پسری بود که با پدر روح می‌ماند» (همان: 175)

4-3-1-5. دل سلطان است

«چون حق تعالی دل را بیافرید عقل را بر یمین او بداشت و هوا را بر شمال او بداشت و عشق را در سابقة او بداشت» (همان: 354)

4-3-1-6. دل کودک است

«دل ... آنگه راست و تمام قابل شود که بحدّ بلاغت رسد و عقل ظاهر گردد»
(همان: 178)

4-3-1-7. دل بیمار است

«اما ابتدا دل را طفولیتی هست و مرضی بر وی مستولی است... و صحت دل بواسطة معالجة بصواب و استعمال ادویه توان حاصل کرد» (همان: 198)

«و اطبّای حاذق دل را در معالجة دل اختلاف است» (همان: 199)

«تا ذکر و محبت هیچ مخلوق در دل می‌یابد بداند که هنوز کدورت و بیماری دل باقی است، هم بمصقل لا اله الا الله و شربت نفی ماسوای حق ازالت باید کرد» (همان: 205)

4-3-2. دل حیوان است

4-3-2-1. دل باز است

«وان دلی را کز برای وصل او پرداختند    همچو بازش از دو عالم دیده­ها بردوختند»

(همان: 333)

4-3-3. دل گیاه است

«و بر طرفی دیگر شاخه‌ای دل و صفات دل پدید آمد» (همان: 116)

5. تحلیل استعاره­پردازی­های نجم­ رازی از «دل»

در «مرصادالعباد» با هستومندهای متنوعی دربارة دل روبه‌رو هستیم. این امر بیانگر توجه رازی به این مفهوم و اهمیت آن در اثر اوست. بیشترین هستومندی که وی در استعاره­پردازی به‌کار برده «آینه» است. تشبیه و تمثیل دل انسان به آینه­ای که صفات الهی در آن تجلّی می­کند از تمثیلات مورد توجه  شیخ در «مرصادالعباد» و دیگر آثار اوست. وی حتی در «مرموزات» به حسین بن منصور حلاج خرده می­گیرد که چرا گفت انا الحق و نگفت انا المرآه. مفهوم آینه 20 بار در «مرصادالعباد» آمده که بجز یک مورد در بقیة موارد این مفهوم به صورت اضافة دل به آینه بیان شده است. وی با استفاده از هستومند آینه می­خواهد جانب روشن بودن و قابلیت انعکاس مفهوم دل را برجسته کند. وجه شاخص این استعاره در برجسته بودن بار معنایی مثبت آن است، زیرا خلاصة وجود انسان دل است و دل مجلای ذات و صفات حق است.

نجم­الدین در این استعاره همه جا از صقالت آینه و زدودن آن از کدورت صفات بشریت و زنگار طبیعت سخن گفته و این به دلیل عرفان شهودی و تصوف خاص وی است که آمیزه­ای است از عشق و عبادت؛ یعنی هم به تصفیة دل توجه دارد و هم به عبادت؛ زیرا جایگاه عشق الهی و تجلی حق، دل انسان است و عشق و تجلی دو موضوع محوری و اصلی عرفان عاشقانه است. وی شیوة خود و مشایخ خود را طریقت عاشقان نام می­نهد که بنای کارشان بر تصفیة دل است و آینه بیش از هر چیز دیگر در ارتباط با این ویژگی؛ یعنی صقالت و صفا یافتن است. او به عنوان عارفی شهودی معتقد است دل آدمی مانند آینه­ای است که برای جلوة حقایق در آن باید از تیرگی معاصی پاک شود و این جز با دوام ذکر و انجام برخی اعمال و عبادات میسر نمی­شود. همچنین در نگاه مشایخ کبرویه که شیخ نجم­الدین از معاریف آن است، دل انسان در اثر غلبة محبت (عشق) به حق باید از طاغوت تهی شود تا محبوب ازلی با کمند جذبه، محبّ خود را به سوی خویشتن عروج دهد. از دیدگاه مشایخ این سلسله، وصل به کمال (حق) به تزکیة نفس و تربیت دل منوط است و اهل دل با معرفت شهودی به وصل حق می­رسند (امامی و غلامرضایی و محققی، 1389).

در نگاه شیخ نجم­الدین تمام حالات و مقامات بلندمرتبة سالکان الهی وابسته به دل ایشان و مرتبة آن است، چرا که دل خلاصة نفس انسانی است و هر دو جهان غلاف آینة دل است و ظهور تمام صفات جمال و جلال حضرت الوهیت به واسطة این آینه است. عرفان عملی از نظر وی این است که دل را به مرتبة آینگی برساند.

در کنار این استعاره باید از هستومندهای دیگری چون «زجاجه، سنگ، لوح، صحیفه، ماه، خورشید، شمع، چراغ، قندیل، مشکات، حجرالاسود، جام جهان­نما و دریچه» نیز یاد کرد. چهار هستومند «زجاجه، سنگ، لوح و صحیفه» با توجه به ویژگی صقالت­پذیری می­توانند با آینه در یک راستا قرار بگیرند. این هستومندها را می­توان در چند دسته قرار داد:

- دستة اول هستومندهایی است که با نور و روشنایی در ارتباط هستند نظیر ماه، خورشید، شمع، چراغ و وابسته­های آن؛ یعنی قندیل و مشکات. مبنای انتخاب این مفاهیم، دیدگاه مذهبی و قرآنی نجم­الدین دربارة خدا است و چون از دل که محل ظهور صفات الهی و تجلّی حق است، سخن گفته، این هستومندها را به‌کار برده است. در قرآن برای توصیف خداوند بارها از قلمرو حسی نور استفاده شده است (مائده/ 15، نور/ 35، صف/ 8 و انعام/ 188). وی این استعاره­ها را در باب سوم از فصل هفدهم که به بیان مشاهدات انوار و مراتب آن پرداخته، به‌کار برده و دل را بسته به مراتب انوار، شمع، چراغ، قندیل، مشکات، ماه و خورشید دانسته است (همان: 301 و 302). رازی جایگاه انوار را درون یا دل و شدت و مراتب آن را به صقالت دل وابسته می­داند و معتقد است هرچه آینة دل صیقلی­تر شود، انوار بیشتری آن را دربرمی­گیرد. همچنین در استفاده از قلمروهای حسی قندیل و مشکات به آیة 35 سورة نور نظر داشته و معتقد است حق تعالی دل را به آن مثل زده و بدین وسیله ارتباط و پیوستگی دل را با نور به صورت ملموس­تری نشان داده است؛ بدین ترتیب که دل همچون چراغی است که منبع تغذیه و روغن آن از انوار مختلف است. در واقع، نجم­الدین بر آن است که هرچه دل صیقلی­تر باشد، انوار واصله به آن بیشتر و پایدارتر خواهد بود. این استعاره­ها دلالت بر جنبة یاری­کنندگی و هدایتگری دل نیز دارند.

- دستة دوم هستومند «زجاجه» است. رازی براساس آیة 35 سورة نور که می­فرماید: «الزجاجه کانّها کوکب درّی» مفهوم زجاجه را برای دل انتخاب کرده است، پس این انتخاب پایه­ای قرآنی و مذهبی دارد. وی بر این باور است که چون روح و ملائکه بسیار لطیف هستند، نمی­توانند پذیرای عکس تجلّی صفات الوهیت باشند. حیوانات نیز از حواس پنجگانة باطنی بی­بهره­اند، پس نمی­توانند انوار تجلّی را درک کنند؛ بنابراین، حکمت و قدرت حق اقتضا کرد که در باطن انسان دلی زجاجه­صفت بسازد و روح را در آن تعبیه کند و به واسطة نورانیت روح بود که زجاجة دل به کمال نورانیت رسید.

- دستة سوم هستومندهای «لوح» و «صحیفه» و «سنگ» است که با ویژگی نقش­پذیری دل در ارتباطند. یکی از بنیادی­ترین تصاویری که در فرهنگ سنتی غرب با قلب/ دل همراه است، استعارة «قلب به مثابة کتاب» است؛ به دلیل نقش ثبت خاطرات و اندیشه­ها در آن. این استعاره در طول قرون وسطی به اوج خود رسید؛ کتاب قلب در ابتدا به عنوان یک لوح یا یک طومار مفهوم­سازی می­شد (شریفیان و اردبیلی، 1390).

نجم­الدین معتقد است که دل پذیرای نقوش علوم مختلف است و از انسان هیچ محل قابل کتابت حق نیست الا دل. وی برمبنای آیة 22 سورة مجادله که می­فرماید: «کتب فی قلوبهم الایمان» دل را همانند لوح یا صحیفه دانسته که محل کتابت حق است. بنابراین، انتخاب این مفاهیم نیز بنا بر دیدگاه مذهبی و قرآنی مؤلف بوده است. وی که در جای جای اثر خویش تحت تأثیر قرآن و حدیث بوده و این تأثیر از ابتدای هر فصل نمایان است در انتخاب استعاره­ها نیز از قرآن تأثیر پذیرفته است.

- دستة چهارم استعارة «حجرالاسود» است که انتخاب آن باز هم پایه­ای مذهبی دارد. نجم­الدین آنجا که از توبه کردن بنده و مجرد شدن از بشریت و قطع تعلقات و اعلام عبودیت سخن می­گوید تا از این طریق به وصال حق برسد، همة وابسته­ها و شبکه­های استعاری مربوط به مناسک حج را در سه پاراگراف به‌کار می­برد و به همین دلیل است که به منظور تناسب مفهوم دل با دیگر مفاهیم، هستومند حجرالاسود را انتخاب می­کند. همچنین این انتخاب بر ارزشمندی و اهمیت دل دلالت دارد و برای بیان ویژگی تقدس، تمایز و خاص بودن دل به کار رفته است.

دربارة استعاره­های ظرف باید گفت که «زمین، آسمان، عرش، بارگاه، خلوتگاه، خلوتسرا، خزانه، شهر، ولایت، سیاستگاه، درگاه، احرامگاه، مکمن، ساحل، تختگاه، مشروقه، نظرگاه، معدن و رحِم» برای توصیف دل به‌کار رفته­اند. همة این استعاره­ها در پیوسته با این استعارة اصلی است که «دل مکان است» و پی­آیند توجه رازی به جنبه­های خاصی از دل است؛ برای مثال، برخی از مکان‌ها نشانة عظمت و قدرتمندی دل هستند و برخی مرتبط با پنداشت مقدس و خاص بودن و بعضی دیگر در راستای توجه به رفعت، ارزش و امنیت آن. این ویژگی­ها را می­توان در موارد زیر بیان کرد:

* رفیع و درو از دسترس: عرش و آسمان

* سرزمین پادشاهی: ولایت، شهر، درگاه، بارگاه، سیاستگاه، تختگاه، خلوتگاه و خلوتسرا

* امن: خلوتگاه،خلوتسرا و ساحل

* ارزشمند و گرانقدر: خزانه، معدن و مکمن

* ‌مقدس و خاص: احرامگاه و نظرگاه

* پرورش‌دهنده: زمین و رحم.

فراوانی قلمرو مبدأ مکان در «مرصادالعباد» بیانگر این عقیده است که نجم­الدین همچون دیگر صوفیان، دل را خلاصة نفس انسانی و محل ظهور تمام صفات جمال و جلال حضرت الوهیت می­داند. در نگاه شیخ، تمام حالات و مقامات بلند مرتبة سالکان الهی وابسته به دل ایشان و مرتبة آن است و به همین دلیل، وی روی استعارة «دل مکان است» تمرکز بیشتری دارد.

همچنین برای دستیابی به محبت حق، دل حلقة ارتباطی انسان با حق تعالی است؛ زیرا که عشق و محبت حق در دل جای می­گیرد. این استعاره­ها را می­توان در چند دستة اصلی جای داد:

- دستة اول استعاره­های «زمین» و «رحم» هستند که بر ویژگی پرورش­دهندگی دل دلالت دارند. نجم­الدین معتقد است عشق (محبت)، توحید، طلب، ارادت، ایمان و ذکر تنها در دل مرید قابلیت پرورش و رشد دارند، پس دل مکانی است برای پرورش دادن و بالندگی مقامات و احوال وارده بر سالک/ مرید. استعارة مکانی «زمین» بیش از دیگر مفاهیم برای تجسمی کردن دل به‌کار رفته است. به استثنای یک مورد که به واسطة فعل «نشاندن» می­توان به استعارة زمین پی برد (نجم­الدین رازی، 1391) در بقیة موارد دل به زمین اضافه شده است. شاید مبنای انتخاب این استعاره برای دل براساس حدیثی از پیامبر (همان) باشد که فرموده: «لا اله الا الله ینبت الایمان فی القلب کما ینبت الماء البقله» و این بیانگر دیدگاه مذهبی نجم­ رازی است.

- دستة دوم استعاره­های «عرش» و «آسمان» است که از جمله تعابیری است که در بیشترکتاب‌های عرفانی به آن اشاره شده و می­توان آن را با توجه به ویژگی طبیعی آن؛ یعنی گستردگی و بزرگی­اش تبیین کرد؛ بنابراین، از این دیدگاه می­توان توجه مؤلف به بزرگی دل را نیز یادآوری کرد. همچنین هستومند قرآنی «عرش» اشاره بر بلندای مقام و منزلت دل دارد و مبنای انتخاب آن نیز دیدگاه مذهبی و قرآنی مؤلف است که قلب (دل) مؤمن را عرش الهی می­داند که حق تعالی بر آن غالب و مستولی است. عارفان در تبیین آیة «الرحمن علی العرش استوی» (طه/5 ) عرش را به قلب انسان تأویل کرده­اند و معتقدند عرش و کرسی تاب تحمل حضرت حق را ندارد و تنها دل بندة مؤمن است که به واسطة شوکت و قوّت و حد و حصر آن خداوند متعال را در خود جای می­دهد. بنابراین، آسمان یا عرش که کاربرد آن دلالت بر عظمت و وسعت دل دارد، بیانگر ارتباط ضمنی دل با خداوند و بالا دانستن آن به منظور تقدس بخشیدن و الهی بودنش است.

- دستة سوم استعاره­هایی است با قلمرو مبدأ مکانی مثل «ولایت، شهر، درگاه، بارگاه، تختگاه، خلوتگاه، خلوتسرا و سیاستگاه». کاربرد قلمروهای مکانی مذکور با اعتبار و ارزشی که شیخ برای دل قائل است ارتباط مستقیم دارد. شیخ، بیشتر عمر خود را به فراغت و امنیت در بلاد روم گذرانده و سلطان سلجوقی علاء­الدین کیقباد اول به واسطة نگارش «مرصادالعباد» وی را از مال بی­نیاز کرده؛ بنابراین، انتخاب این قلمروها می­تواند با این امر نیز در ارتباط باشد. وی در بخشی از کتاب خود به ذکر احوال طبقة پادشاهان پرداخته و قرار دادن این گروه در صدر بحث از کیفیت سلوک اصناف و طوایف مختلف، نشانگر اهمیت جایگاه پادشاه/ سلطان و مقولة حاکمیت در بینش این نویسنده است. نجم رازی متأثر از اوضاع اجتماعی و سیاسی اسفناک زمانة خود که در اثر حملة مغول حادث شده است، عزّت و پاسداری دین را در تیغ پادشاهان وقت می­جوید و شاید یکی از دلایلی که او را به دربارها متمایل می­سازد، همین باشد (صفری و ظاهری عبده­وند، 1389). همچنین رازی اهمیت مقام پادشاهی را در این می­داند که از ابزار لازم برای سیر و سلوک خود به سوی حق و نهایت مرتبة ممکن برخوردار است. از نظر وی، مقام پادشاه در میان افراد جامعه مانند جایگاه دل در تن است. همچنین «شیخ در زندگی شخصی نیز طالب رفاه و تجملات بوده و فقر آن چنان که در اندیشة دیگر صوفیان مطرح است در فکر او مطرح نبوده است» (غلامرضایی و حر، 1393)؛ اینکه شیخ به هر کجا سفر کرده اثری به فارسی یا عربی به پادشاه یا حاکم آن سرزمین اهدا کرده، وابستگی وی به دربار و موقعیت­شناسی او را نشان می­دهد و نشانی از رفاه­طلبی او نیز است و می­تواند توجیهی باشد برای انتخاب این قلمروها در توصیف مقولة مهمی چون دل. البته این استعاره می­تواند برخاسته از سلطان­انگاری خداوند هم باشد؛ بدین معنی که این استعاره­ها برگرفته از این استعارة اصلی است که خداوند و مفاهیم مرتبط با آن چون عشق، معرفت، ایمان، یاد و ذکر، سلطان است؛ زیرا جایگاه حلول و نزول آن‌ها در دل است و این استعاره در پیوند با نسبت عبد و معبود از نظر صوفیه است (هاشمی، 1392).

شیخ نجم­الدین دل را مستقیماً به مثابة سلطان/ پادشاه فرض نکرده، بلکه آن را مکانی برای اقامت و سکونت حال و احوالی دانسته که به مرید/ سالک دست می­دهد. از نظر وی، مفاهیمی چون عشق، ذکر، حق و جمال و جلال حق دارای چنان ارزش و اعتباری هستند که تنها دل شایستگی و صلاحیت ورود و حفظ آن‌ها را در خود دارد.

وی معتقد است دل حواسی مانند حواس جسم دارد. اگر حواس دل از هواجسم نفسانی  و وسوسه­های شیطانی در امان بمانند دل، تصفیه یافته و جایگاه حق، معرفت، عشق و ایمان   می‌شود. بنابراین، دل رابطه­ای تنگاتنگ با این مفاهیم دارد؛ یعنی هنگامی که سالک زبان و فکر خود را به ذکر حق آشنا کند، دل را از بیماری و تشویش نفس و شیطان می­رهاند و بالاخره منزلگاه عشق حق می‌شود. در این صورت، حق سلطان و فرمانروای بلامنازع آن است و دل به محبت و معرفت وی دست یافته. همچنین محبت (عشق) خصیصة اصلی اهل معرفت برای زدودن آینة دل از زنگار پرستش غیر و صیقلی کردن آن برای تجلی حق است.

- دستة چهارم استعاره­هایی هستند با قلمرو مبدأ مکانی چون «خلوتسرا، خلوتگه و ساحل». شاید این انتخاب ناظر بر ویژگی امن بودن دل و بیانگر آن باشد که دل جایگاه امنی است برای ظهور حق. همچنین از آنجا که شیخ به دلیل حملة مغول و ناامنی ری مجبور به ترک محل سکونت خود شده، انتخاب قلمروهای مبدأ مکانی با ویژگی امنیت محلّ توجه وی بوده است.

- دستة پنجم استعاره­های «خزانه، معدن و مکمن» است که به ویژگی ارزشمندی و گرانقدری دل اشاره دارد.این مکان‌ها محل نگهداری اشیاء باارزش و مهم هستند؛ بنابراین، خودِ این جای‌ها نیز از اهمیت و اعتبار برخوردارند و از آن‌ها محافظت می­شود. از این میان، خزانه به نوعی با دربار ارتباط دارد و از این طریق، وابسته بودن مؤلف به دربار را تأیید می­کند. وی جایگاه مفاهیم ارزشمندی چون ایمان، معرفت و حق را در مکان گرانقدری چون دل می­داند. او برای توصیف و تفهیم مقولة ارزشمندیِ دل از این قلمروهای تجربی بهره می­برد تا ضمن بیان کارکرد دل به مانند مکانی امن و اهمیت و ارزش آن به واسطة نگهداری و حفظ گوهر معرفت و ایمان، هم به زبان تشبیه و تمثیل، مفهوم دل و چیستی آن را توضیح دهد و هم به دلیل اهمیت آن اشاره کند. آنچه ارزشمندی دل از نگاه نجم رازی را نشان می­دهد، نخست ارزش و اهمیت معرفت و ایمان است و دوم اهلیت و شایستگی دل که آن را دریافت و حفظ می­کند. از دیدگاه وی، معرفت حق بسان صدفی است که ذات اقدس الهی گوهر محبت خود را در آن تعبیه کرده و در دل انسان به ودیعه گذاشته است.

- دستة ششم استعاره­های مکانی «احرامگاه» و «نظرگاه» است که بر مقدس و خاص بودن دل دلالت دارند. نجم­الدین آنجا که دربارة قطع تعلقات دنیوی و نفسانی و رسیدن به کعبة وصال سخن می­گوید، دل را به مثابة احرامگاه می­داند که باید در آنجا به آب انابت غسل کرد و احرام عبودیت بست و لبیک عاشقانه زد تا در نهایت به کعبة وصال رسید. وی در بیان این معنی از استعارة «احرامگاه» استفاده کرده و شبکه­های استعاری مرتبط با آن کامل است.

استعارة مکانی «نظرگاه» نیز بیانگر اهمیت و جایگاه دل در «مرصادالعباد» است، زیرا نظر و توجه خداوند به دل است. نجم­الدین در توصیف دل به عنوان نظرگاه ظاهراً به این حدیث نبوی نظر داشته که «ان الله لا ینظر الی صورکم و اموالکم ولکن ینظر الی قلوبکم و اعمالکم» که بیان­کنندة قدر و منزلت دل به عنوان نظرگاه خداوند است (بهنام­فر و رستمی، 1389).

هستومندهای جاندار دل را به لحاظ قلمرو حسی باید در سه دستة انسان­انگار، حیوان­انگار و گیاه­انگار قرار دادکه غلبه با استعاره­های انسان­انگار است. تجسم یکی از مفاهیم کلیدی زبان­شناسی شناختی محسوب می­شود که برای نشان دادن اهمیت بدن، تجربه و محیط در این رویکرد است. با استفاده از این نوع استعاره ویژگی­ها و فعالیت­های انسانی برای پدیده­ای غیرانسانی در نظر گرفته می­شود (هاشمی، 1394).

نجم­الدین به انحاء مختلف دل را در قالب شخصیت‌های انسانی قرار داده و با انتساب ویژگی­ها، افعال و صفات انسان جنبه­های مختلفی از خصوصیات دل را برجسته ساخته است. مفهوم انتزاعی «دل» با استفاده از الگوی استنباطی انسان و قلمروهای منبعی چون «عاشق، یعقوب، حاکم، پسر،سلطان، کودک و بیمار» مفهومی و تجسمی شده است. ملزوماتی که مرتبط با این الگو هستند، مانند: اقرار کردن، دین ورزیدن، قسمت کردن، نصیب فرستادن، روی برگرداندن، اعراض کردن، توجه کردن، طلبیدن، سر نهادن، اطمینان و انس گرفتن، وحشت کردن، عاشق بودن و ویژگی­هایی چون: به حدّ بلاغت رسیدن، قابل شدن، شایستگی داشتن، دارای اعضا و جوارح بودن، طفولیت، مریض شدن، تربیت شدن، روشن دیده شدن و تهنیت گفتن به دل همگی تعمیم­هایی هستند که شیخ  برای استعاره­پردازی و مفهومی کردن واژة «دل» آن‌ها را از الگوی استنباطی انسان و قلمروهای عینی آن قرض گرفته است.

قلمروهای منبع «حاکم» و «سلطان» با توجه به درباری بودن مؤلف و همچنین با توجه به اهمیتی که وی برای دل به عنوان جایگاه ظهور جمال و جلال حق قائل است، انتخاب شده­اند. این قلمروها را می­توان زیر مجموعة کارکرد شناختی قدرتمند دانستن دل قرار داد. علت دیگر روی آوردن وی به این قلمروها می­تواند تا حدودی برخاسته از این امر باشد که «دل» به مثابة سلطه و نیرویی تصور می­شده که بر دیگر اعضا برتری و چیرگی دارد و خلوتگاه حق و خلاصة نفس انسانی است. همچنین این استعاره می­تواند حول محور قدرت و تحت تأثیر استعارة «خداوند سلطان است» باشد؛ یعنی همانگونه که خداوند بر همة امور بنده مسلط است، دل نیز که جایگاه خداوند است، می­تواند مانند قدرتمندترین شخصیت­های اجتماعی؛ یعنی حاکم و سلطان، غالب و مستولی بر دیگر اعضا تجسم شود. از نظر رازی، مقام پادشاه در میان افراد جامعه مانند جایگاه دل در تن است.

قلمرویی مانند «یعقوب» نیز با توجه به بار معنایی خاص و اشارة داستانی و تلمیحی که به ویژه از لحاظ دینی دارد، معانی ویژه و جهان­بینی خاصی را القا می­کند.

عشق ارتباطی تنگاتنگ با دل دارد و «عاشق» نیز استعاره­ای انسانی است که دربارة دل مورد توجه مؤلف بوده است. از جمله ویژگی‌های خُلقی «عاشق» می­توان به «خسته بودن» و «فتنه شدن» آن اشاره کرد. «دردمند» و «بریان» از دیگر صفاتی هستند که به دل نسبت داده شده است. در انسان­انگاری دل، انسان به مفهوم عام آن مدّنظر رازی بوده و به شخصیت خاصی نظر نداشته است. وی با نسبت دادن صفات، افعال و ویژگی­های انسانی به دل آن را تجسمی کرده است.

در «مرصادالعباد» حیوان‌انگاری «دل» نیز موضوعیت دارد. استعارة «باز» بر شکوه و خاص بودن دل دلالت می­کند، چراکه نشیمن باز پس از تربیت شدن برای شکار بر دست پادشاهان است و دل نیز پس از تصفیه و تزکیه محل ظهور حق می‌شود. همچنین انتخاب «باز» با وابستگی نجم­الدین به دربارها هم بی‌ارتباط نیست. تنها نمونة گیاه انگار «دل» استعارة «شاخه­های دل» است که ناظر بر ویژگی فراگیری آن بوده و امکان تجسیم دل و بازگویی آن را در ساختی بالنده فراهم کرده است. این استعاره ناشی از ذهنیت رازی در ارتباط برقرار کردن میان دل با سایر اعضا و جوارح است.

بحث و نتیجه­گیری

با توجه به تحلیل استعاره­های هستی­شناختی دربارة مفهوم دل در «مرصادالعباد»، نحوة ادراک و دریافت رازی از مفهوم دل را می­توان در سه استعارة گسترده یا کلان «دل ماده است»، «دل مکان است»، «دل انسان است» جای داد. در استعاره­های گروه نخست، استعارة «دل به مثابة آینه است» بیش از دیگر استعاره­ها مورد توجه ­رازی بوده و این به دلیل عرفان شهودی و تصوف خاص وی است که دل را همچون آینه­ای می­داند برای جلوة حقایق.­عرفان عملی از نظر وی این است که دل را به مرتبة آینگی برساند.

بررسی استعاره­های شناختی «دل» در «مرصادالعباد» نشان می­دهد که مدار شناخت و دریافت اندیشة شیخ حول محور مفهومی­سازی دل به مثابة مکان می‌شود. فراوانی قلمرو مبدأ مکان در «مرصادالعباد» از آن جهت است که همة احوال بر دل سالک وارد می­شود. انتخاب بیشتر قلمروهایی که به نحوی با دربار و پادشاه در ارتباطند، بیانگر دیدگاه درباری وی و وابستگی او به دربارها است. همچنین او به استعارة «خداوند سلطان است» نیز نظر داشته و همین سبب شده دل را که جایگاه خداوند است، همچون سلطان و حاکم، غالب و مستولی بر دیگر اعضا تجسم کند و از قلمروهای مربوط به آن در تجسمی­سازی مفهوم دل بهره گیرد. در استعارة «دل انسان است»، انسان به مفهوم عام آن مدّنظر نجم­الدین بوده و با نسبت دادن صفات، افعال و ویژگی­های انسانی به دل، آن را تجسمی کرده است. همچنین انتخاب استعاره­های سلطان و حاکم از سوی او ناظر بر همان سلطان­انگاری خداوند و دل است.

 با بررسی استعاره­های دل در «مرصادالعباد» این نتیجه نیز حاصل می­شود که انتخاب بیشتر استعاره­ها براساس دیدگاه و بینش قرآنی و مذهبی رازی است و این دیدگاه که بر سراسر «مرصادالعباد» سایه افکنده در انتخاب استعاره­ها نیز تأثیر گذاشته است. عرفان شهودی و تصوف خاص وی؛ یعنی جمع بین عشق و عبادت نیز در استعاره­سازی­های او اثرگذار بوده است.



[1]- Jacobsen

[2]- Lacoff

[3]- Johnson

Holy Quran
Emami, N.; Gholamrezaei, M. and Mohagheghi, A. (1389). The relationship between manifestation and love and knowledge (with emphasis on the Mersad alEbad of Najmuddin Razi). Garden of Literature. 2 (4). 27-1.[In Persian]
Behnamfar, M. and Rostami, S. (1389). The position and rank of the heart in Masnavi. Allameh Scientific Specialized Quarterly. 10 (26). 38-21. [In Persian]
Chamani Namini, Z. and Spraham, D. (1393). Content comparison of Mersad alEbad Najmuddin Razi and Hadiqah alHaqiqa Sanai based on the theory of transtextuality. Ancient Letter of Persian Literature. 5 (4). 25-1.[In Persian]
Khodadadi, Z. (1390). A Study of Conceptual Metaphors in Abhar alAshiqin. Mashhad Ferdowsi University. Mashhad.Iran.[In Persian]
Zarrin Fekr, M.; Salehinia, M. and Mahdavi, M. J. (2013). A Growth Concept Metaphor in Bahaolvalad. Two Quarterly Journal of Mystical Literature. 5 (9). 137-172.  [In Persian]
Sharifian, F. and Ardabili, L. (1390). Conceptualization of the word heart in everyday Persian. Anthropology. 9 (15). 62-48.[In Persian]
Safari, J. and Zaheri Abdevand, I. (1389). The connection between politics and mysticism in Najm Razi's Mersad alEbad. Mystical Studies, Vol. 12, 99-120. [In Persian]
Safavid, K. (1380). From Linguistics to Literature. C 2. Tehran: Hozeh Honari. [In Persian]
Gholamrezaei, M. and Horr, L. (1393). Mersad alEbad, a deviation in the tradition of Sufi texts. Critical Studies of Literature. 1 (2). 10-1.[In Persian]
Fotuhi, M. and Ali Nejad, M.. (1388). A Study of the Relationship between Mystical Experience and Visual Language in Abhar alAshiqin. Literary Research. 3 (10). 25-7. [In Persian]
Najm Razi. (1391). Mersad alEbad. By the efforts of Mohammad Amin Riahi. Fifteenth edition. Tehran: Scientific and Cultural Publishing Company.[In Persian]
Hashemi, Z. (1392). Study of metaphorical systems of love in five mystical texts based on cognitive metaphorical theory. Mashhad Ferdowsi University. Mashhad. Iran.[In Persian]
________ . (1392). Metaphorical Chains of Love in Sufism. Literary Criticism Quarterly. 6 (22). 48-29.[In Persian]
________ . (1394). Sufi love in the mirror of metaphor. Tehran: Scientific Publications.[In Persian]
________ . (1392). The concept of nowhere in two Suhrawardi treatises based on metaphorical theory. Linguistic Essays Quarterly. 4 (3/15). 260-237. [In Persian]
Jacobsen, R. (1956). Metaphorical and authorized poles(structuralism and poststructuralism and literary studies). Translated by Kourosh Safavi. Tehran: Institute of Islamic Culture and Art. [In Persian]